education4buyer

   http://education4buyer.zaminblog.com
درباره ما


آخرین مطالب

پیوندها
لينكي ثبت نشده است

سایر ابزارها

[ ۱ ]
خبرخوان یا همان RSS وبلاگ


 

شكلك سگ Dog

شكلك سگ Dog

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_



شكلك سگ Dog
شكلك سگ Dog

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

roman تاوان بي قرايي هايت (20)

roman تاوان بي قرايي هايت (20)

مو به تنم راست شد نگاهش كردم فشار خفيفي به دستم داد و گفت : اون فرنوش و كشت ! !
-فرنوش ؟
فرنود : تورج هميشه فردين و يه جور ديگه دوس داشت من و فرنوش اين و مي فهميديم فردينم سوئ استفاده مي كرد چند سالي ازم بزرگتر بود مدام به حكم برادر بزرگتر بودن آزارم مي داد ولي فرنوش مهربون بود ...مثل تو...! !
هميشه تو دعواي من و فردين دخالت مي كرد و طرف من و مي گرفت بعضي مواقع با فردين درگير مي شدند...درگير شدند...هلش داد اون 18 پله رو شيرجه وار طي كرد...! !
نفسم بالا نمي يومد دستش و روي صورتش گذاشت و گفت : فرنوش با سر و صورت خوني پايين پله ها....! !
تورج گفت به كسي نگيم...گفت نگيم فردين پرتش كرده...گفت نگيم اون قاتل فرنوشه ! !
نفس عميقي كشيد و گفت : سعي مي كرد من و ساكت كنه ...پدرم مرده بود مادرمم يه مدت بعد سكته كرد .... همش جلو چشمامه ...تقصير من بود...مقصر بودم به اندازه فردين ... تموم ....منم با اونا تموم شدم....! !
سرم به دوران افتاده بود چه قدر سختي كشيده بودند به ظاهر شيك و بي خيالش اين وصله ها اصلا نمي چسبيد پس دليل نگراني و ترسش اين بود هر چند چيز كمي نبود خواهرش جلوي چشمش پر پر شده بود ! !
ملافه رو بالتر كشيد و گفت : بخواب ولي وقتي بيدار شدي توقع نداشته باش همين فرنود و ببيني !
آروم پلكهام و روي هم گذاشتم و دست نوازشگرش و كه روي موهام مي لغزوند و حس مي كردم اي كاش فرنود هميشه اينقدر مهربون بود مهربوني زير لجاجت و غديش چقدر دلنشين بود ! !
فصل هشتم
بعد از اون شب فرنود باز همون فرنود سابق شده بود همونطور كه خودش گفته بود انگار كه طلسمش كرده بودن هر چند براي من شب دلنشيني بود احساس مي كردم تا صبح بالاي سرم بود نوازشش چه قدر دلچسب بود اون هم براي من مني كه تشنه نوازش بودم ...نوازش يك پسر گستاخ و غد كه از قضا شوهرم بود ! !
حالا به چشم ديگه اي نگاهش مي كردم و اميدوار بودم طرفم نياد چون مسلما پسش نمي زنم بعد از اون شب پسش نمي زنم...! !
شبها محض احتياط در و قفل مي كردم و اون هم تا دير وقت يا شركت بود يا مهمونياي به ظاهر آنچناني موهام و از حصار گل سرم آزاد كردم لباسم و با بليز شلوار راحتي كه تو تنم ول بود عوض كردم در و قفل كردم و روي تختم دراز كشيدم از شر اون باند لعنتي هم راحت شده بودم واقعا فرنود با اون پاي گچ گرفته اش چه مي كشيد ؟ ؟
با صداي باز و بسته شدن در سرجام ميخ شدم به خودم فهموندم امشبم مثل هر شب ديگه اي فرنود وقتي با در بسته اتاقم برخورد مي كنه راهي اتاقش مي شه اصلا مگه تا همين الان با دوس دختراش نبوده كه حالا بخواد بياد سراغم ؟ ؟
صداي قدمهاش و مي شنيدم نفسم داخل سينه حبس شد ...تقه اي به در خورد و به دنبالش صداي گرفته فرنود...بي اختيار به سمت در كشيده شدم از اين پشت هم احساسش مي كردم خودم و به در چسبوندم صداي گرفته اش به گوشم رسيد آروم صدام مي كرد : يغما ؟
-خوابي ؟
چندبار دستم به سمت دستگيره رفت و چندين بار خودم و سرزنش كردم ! !
چه ايرادي داشت فرنود همسرم بود...دوسش داشتم...كافي بود! ! لازم نبود اداي شخصيتاي رماناي روز و در بيارم ولي صدايي از درونم گفتم : ولي اون دوست نداره ! !
صداي ديگري به همراهيش شتافت : تو هم يكي مثل همون دخترا ! !
از در فاصله گرفتم ولي صداي فرنود باز منصرفم كرد براي يغما گفتنش ضعف مي رفتم اسمم به نظرم چقدر زيبا اومد...تا به حال كسي اين طور صدام نكرده بود... چقدر دوس داشتم هيربد يك باري دستي از نوازش به سرم مي كشيد ! !
چند لحظه ايستادم تا بلكه از خر شيطون پياده بشه باز صدايي از درونم گفت : نه اين كه تو پياده اي ؟ ؟
ولي ظاهر قصد رفتن نداشت نفس عميقي كشيدم دستم و به سمت دستگيره بردم دستم روي دست يره خشك شد !

-يغما ....عزيزم ؟ ؟
در حال قالب تهي كردن بودم چندشم نشد...هرگز ! !
صدايي از درونم گفت : بي ظرفيت ! !
اهميتي ندادم من هم يك انسان بودم يك دختر...يه دختري كه تو اين سن تو اين موقعيت بيش از هر چيزي نيازمند : عاطفه است...نوازش هاي عاشقانه ! !
در و آروم باز كردم لحظه اي مكث كرد قدم به قدم جلو مي يومد و من قدم به قدم عقب مي رفتم قلبم ديوانه وار به سينه ام مي كوبيد ! !
به بن بست رسيدم خودم و داخل ديوار مچاله كردم در يك قدميم ايستاد ساكت نگاهم كرد ساكت نگاهش كردم ! !
دسته اي از موهام كه روي صورتم افتاده بود و عقب زد قدمي نزديك تر اومد حالا فقط چند سانت باهم فاصله داشتيم بوي مشروبش آزارم نمي داد كافي بود دستي به سمتم دراز مي كرد من به سمتش شيرجه مي رفتم ! !
پلكهاشو باز و بسته كرد روي تخت نشست و گره كراواتش و شل كرد كنارش نشستم دكمه ها آستينش و باز كرد چند نفس عميق كشيدم پلكهام و روي هم گذاشتم وقتي باز كردم فرنود رفته بود بغض كردم اگه بهم تجاوز مي كرد اينقدر بهم توهين نمي شد روي تخت طاق باز دراز كشيدم هنوز چشمام گرم نشده بود كه احساس كردم سايه اي روم افتاده چشم باز كردم با فرنود روبه رو شدم روم نيم خيز شده بود و ساكت نگاهم مي كرد موها و از جمله سر و صورتش خيس بود به نوعي كه چند قطره آب روي صورتم كشيد ساكت نگاهش كردم دستي روي گردن بازم كشيد و گفت : من هيچ وقت به خاطر امشب خودم و سرزنش نمي كنم ! !
-فرنود ؟
جانمش چه گرمايي داشت : منم يكي مثل همون دخترام ؟ ؟
صورتم و با دستاش قاب گرفت : نه تو مثل اونا نيستي ...تو با اون دخترا فرق داري...تو با همه دخترا فرق داري ! !
از تماس لبهاي سردش با گردنم تمام تنم به يكباره گُر گرفت با يك حركت دستشو دور كمرم حلقه كرد و با لحن آرومي گفت : ازم بخواه تا برم ؟
ساكت بهش زل زدم صورتش و نزديك تر آورد و گفت : پسم بزن ؟ ؟
ساكت نگاهم به لبهاي باريكش دوختم كه آروم روي لبهام فرود اومد ......
آروم گوشه چشمم و باز كردم دستي كنارم كشيدم جاي خالي فرنود و حس كردم روي تخت نيم خيز شدم نگاهي به ساعتي كه روي عسلي بود انداختم ساعت 15/7 رو نشون مي داد تمام تنم كوفته بود تكوني به خودم دادم و به زحمت بلند شدم تمام سوراخ سمبه هاي خونه رو سرك كشيدم ولي خبري از فرنود نبود فرنود كه هيچ وقت اين قدر زود شركت نمي رفت ! ! !
دلم از تنهايي خودم گرفت يعني تا وقتي كنارم بود كه بهم نياز داشت...يعني فقط محض نيازش پيش اومده بود...نه باور نمي كردم تمام زمزمه هاشو به ياد داشتم ...تك تك شون و...! ! !
************
باز نگاهم و بين ساعت و صفحه تي وي چرخوندم هميشه اين موقعه خونه بود با اين كه هنوز كمرم به طرز وحشتناكي درد مي كرد ولي تحرك و به يك جا نشستن و استراحت ترجيح مي دادم بي كاري بيش از هر چيز ديگه اي خسته ام مي كرد سلانه سلانه راهي آشپزخونه شدم با صداي چرخيدن كليد داخل قفل سرجام ميخ شدم فرنود مثل هميشه با نگاه بي خيال هميشگيش وارد شد و زير لب سلامي داد و يا اين طور وانمود مي كرد بي توجه بهش راهي آشپزخونه شدم بعد از چند لحظه پشت اپن ايستاد و سركي كشيد و زير لب گفت : حالت خوبه ؟ ؟
برگشتم : به لطف شما ! !
فرنود : مي خواي شام سفارش بدم ؟ ؟
-نه مي خوام آشپزي كنم ! !
ساكت نگاهم كرد بسته ماكاروني و باز كردم و مشغول شدم خوشبختانه ماكاروني جزئ غذاهايي بود كه ساختش وقت چنداني نمي گرفت ميز و چيدم و فرنود و به شام دعوت كردم مقابلم نشست بدون نيم نگاهي بشقابم و پيش كشيدم و فرنود با اشتها مشغول شد هر از گاهي زير چشمي نگاهش مي كردم بعد از شامم بي هيچ حرفي خودش و روي كاناپه ول داد ميز و جمع كردم و راهي اتاقم شدم دستي به روختي گلبهي رنگ و منجاق دوزي شده كشيدم و با يادَآوري ديشب باز تنم گُر گرفت ! ! !
پشيمون نبودم...هرگز...خودم خواستم... مي خواستمش ...فرنود و مي خواستم...يك پسر گستاخ و لجوج و مي خواستم...شوهرم و مي خواستم... و ديشب به عنوان بهترين شبهاي عمرم ثبت شد ! !
صداي زنگ هشدار موبايلم و خفه كردم غلتي زدم ولي به مانع سختي برخوردم گوشه چشمم و باز كردم فرنود كنارم دراز كشيده بود چشمام گشاد شد ....فرنود ؟ اينجا ؟ كنار من ؟ ؟ ؟
تكوني به خودش داد و زير لب ساعت و پرسيد با اعلام ساعت صاف روي تخت نشست و گفت : بايد برم ! !
-كجا ؟
دستي لابه لاي موهاش فروبرد و گفت : شركت ! !
-چي شده سحر خيز شدي ؟
خميازه اي كشيد و گفت : مي گم حالا ! ! !
يك راست راهي حمام اتاقم شد...چه زود صاحب شدم اتاقم ؟ ؟ به درخواست خودش حوله به دست پشت در ايستادم حوله رو به سمتش گرفتم در حالي كه بندهاي حوله اش و مي بست مقابل آينه نشست و گفت : تورج مي خواد خودش و باز نشست كنه ! !
مقابلش تكيه ام و به ديوار دادم و گفتم :لابد تو مي شي جانشينش ؟ ؟
دستي لابه لاي موهاي خيسش فروبرد و گفت : شك نكن ! !
سشوار و مقابلش گرفتم و گفتم : براي باز نشست شدن زود نيست ؟ ؟
شونه اي بالا انداخت پشت سرش ايستادم و گفتم : عجله اش مشكوك نيست ؟ ؟
از داخل آينه نگاهم كرد : شك ؟ ؟
-اوهوم عجله اش براي سر و سامون گرفتن تو حالا هم عجله اش براي بازنشست شدن و به سمت رسيدن تو ؟ ؟
همونطور كه از اتاق خارج مي شد گفت : شب منتظرم نباش ! !
مقابلش و سد كردم و ساكت نگاهش كردم پوفي كشيد و گفت : هان ؟ ؟
-حرفاتو باور كردم ؟
فرنود : كدوم حرف ؟ ؟
-همش از سر مستي بود ؟ ؟
با تحكم گفت: نه ! !
-براي همين مي خواي شب باز بري سراغ ولگرديت ؟ ؟
كنارم زد و از خونه خارج شد با صداي باز و بسته شدن در به خودم اومدم تكيه ام و به ديوار دادم حالا وقت وادادن نبود ...حالا كه اون قدمي پيش گذاشته بود من بايد شيرجه مي رفتم...من قول دادم به خودم قول داده بودم هيچ وقت تنهاش نذارم ! ! !
براي ميز صبحانه مفصلي چيدم و از خودم حسابي پذيرايي كردم فرنود همونطور كه گفته بود شب برنگشت البته من هم به انتظارش ننشستم ! ! !
صبح وقتي بيدار شدم فرنود كنارم نبود سركي به اتاقش كشيدم به نظر مي يومد شب و برنگشته خونه با تورج خان تماس گرفتم و آدرس شركت و پرسيدم براي رفتن مصمم شدم ! ! !
مانتوي سرمه اي و جين آبي به اضافه يك روسري آبي انتخاب كردم كفشهاي پاشنه دار و ترجيح دادم آژانس دربستي گرفتم و رالهي شركت شدم ! ! !
خوشبختانه با هماهنگي تورج خان خيلي راحت وارد شدم مقابل منشي ايستادم : مي خوام آقاي نيك آيين و ببينم ؟ ؟
با خودكارش چند ضربه روي ميز زد و گفت : آقا تورج ؟ ؟
سينه سپر كردم : نه فرنود و ! !
يك تاي ابروشو بالا داد و مقابلم ايستاد پرونده اي از روي ميز برداشت و گفت : منتظر باشيد باهاشون هماهنگ كنم شايد مايل نباشند ! ! !
-مايل باشند يا نباشند بايد ببينمشون ! !

پوزخندي زد و گفت : چيه اومدي دنبال حق و حقوقت ؟ ؟ ؟
از تمسخرش خونم به جوش اومد : اشتباه گرفتيد ! ! !
-لابد بهت قول ازدواج داده ؟ ؟ منتظر باش ! ! !
به سمت اتاقي كه سمت چپش قرار داشت راه افتاد مقابلش ايستادم پرونده رو از داخل دستش بيرون كشيدم و راهي شدم بدون در زدن وارد شدم فرنود روي كاناپه قهوه اي سوخته اي لم داده بود و مرد بلند قامتي پشت به من ايستاده بود منشي سمج هنوز داشت غرولند مي كرد رو به فرنود گفت : هر چي گفتم منتظر باش گوش نكرد ! ! !
لحنش صميمي بود مردي كه پشت به من ايستاده بود رو به پاشنه پا چرخيد يك تاي ابروشو بالا داد زير لب سلامي به هردوشون دادم جواب بلند بالايي داد و رو به فرنود گفت : اين و كجا قايم كرده بودي كلك ؟ ؟ ؟
گستاخي تا چه حد ؟ ؟ با غيض گفتم : قبل از اينكه من و بذاريد توي اون ليست بلند بالا بايد بگم من يغما همسر قانوني فرنود هستم ! !
پوزخندي هم حواله منشي كردم با چشمهاي گشاد شده نگاهم كردند فرنود ايستاد و با اخمهاي در همي رو به من گفت : مي تونستيد تماس بگيريد ؟ ؟
منشي با اخم بدون ذره اي شرمندگي از اتاق خارج شد پسري كه حدس ميزدم دوست فرنود باشه جلو اومد و رو به فرنود گفت : معرفي نمي كني ؟ ؟ ؟
فرنود با غيض نگاهش و ازش گرفت و گفت : ايشون كه خودشون و معرفي كردند ....اينم فواد ! ! !
فواد جلو اومد و دستي به سمتم دراز كرد و گفت : خوشبختم ؟ ؟ ؟
با دست دادن با يك مرد مشكلي نداشتم ولي خوب حاظر نبودم با كسي كه شرارت از نگاهش مي باريد دست بدم پرونده رو به دستش دادم و گفتم : همچنين ! ! !
انگار خودش متوجه شد پرونده روي ميز انداخت و با تعارف روي كاناپه مقابل فرنود نشست كنارش نشستم و چشمهاي متورم و قرمز فرنود و از نظر گذروندم فواد پشت سر هم حرف مي زد به طوري كه حتي حس كردم حوصله فرنود هم سر رفت ! ! !
در مقابل پر حرفي فواد هر از گاهي سري براي تاكيد تكون مي دادم مرد نسبتا مسني سيني به دست وارد شد سيني و مقابل فرنود گرفت و فرنود بدون تعارف فنجوني برداشت و سپس سيني و مقابل فواد گرفت با دست به سمت من اشاره كرد لبخند كمرنگي به روش پاشيدم و هين تشكر فنجوني برداشتم فرنود فنجون و توي نگش گرفته بود و با چشمهاي غرق خونش به فواد زل زده بود ! !
چند لحظه اي در سكوت سپري شد ديگه موندن و جايز ندونستم خصوصا با حضور فواد كيف دستيم و برداشتم و ايستادم هر دوشون ايستادند لبامو تر كردم و گفتم : من ديگه بايد برم ! ! !
فواد قدمي جلو اومد و گفت : حالا تشريف داشتيد ؟ ؟ ؟
-خيلي ممنون ! !
فرنود دستش و روي شونه فواد گذاشت و قدمي جلوتر ايستاد و گفت : با آژانس اومدي ؟ ؟
سري تكون دادم به سمت تلفني كه روي ميز مستطيل شكلي بود رفت و گفت : صبر كن واست آژانس بگيرم ! !
فواد رو به فرنود گفت : لازم نيست من مي رسمونمش ! ! !
چند لحظه مات نگاهش كرد سوئيچش و از روي ميز برداشت و به سمتم گرفت باورم نمي شد فراري چند روزه اش و به من مي سپرد ؟ ؟ ؟
نمي دونم چرا دوس داشتم حسادتش و قلقلك كنم براي همين گفتم : نه رانندگي من وحشتناكه ! ! !
فواد : اين قدر تعارف تيكه پاره نكنيد من مسيرم همون طرفه ! !
فرنود بي توجه به فواد كتش و از روي صندلي برداشت و گفت : تو بمون خودم مي رسونمش ! ! !
فواد سري تكون داد و گفت : هر طور مايليد ولي مهموني ماه بعد و از ياد نبريد ! ! !
فرنود همون طور كه پشت سرم در حركت بود گفت : حالا كو تا ماه ديگه ! !
فواد : منظورم به يغما خانمه ! !
با فرنود به طور همزمان به سمتش برگشتيم ( جانم ؟ ؟ ؟ )
فواد خنديد و گفت : نكنه مي خواي بپيچوني تنها بياي ؟ ؟
رو به من گفت : شما از طرف من دعوتيد ! ! !
سري تكون دادم و بدون نيم نگاهي به منشي از شركت خارج شديم ! ! !
همونطور كه به سمت ماشين مي رفتيم با غيض گفت : براي چي اومدي ؟ ؟
در حالي كه نماي بيروني ساختمون و برانداز مي كردم گفتم : اومده بودم شوهرم و ببينم ! !
دستشو روي سقف ماشين گذاشت و گفت : آدرس و از كجا آوردي ؟ ؟
دستامو بغل گرفتم : تورج خان ! !
فرنود : انگار واقعا بايد تو خونه حبست كنم ؟ ؟ ؟
-امتحان كن به جون يحيي خونه رو روي سرت خراب مي كنم ! ! !
با غيض گفت : انگار بدت نمي يومد برسونتت ؟ ؟ ؟
در حالي كه سوار مي شدم گفتم : آره خوب حداقل مثل آدم باهام برخورد مي كرد ! ! !
در حالي كه عضلات صورتش و روي هم فشار مي داد فواد و زير لب به فحش گرفته بود تمام طول راه هيچ حرفي بينمون رد بدل نشد مقابل مجتمع پياده شدم تا وقتي به طور كامل وارد ساخت نشدم از جاش جم نخورد ! !

آروم وارد شدم و هنوز در و كامل نبسته بودم كه صداي تلفن بلند شد با يك خيز خودم بهش رسوندم ! !
-بله ؟ ؟
صداي فواد توي گوشي پيچيد : رسيديد ؟ ؟
-سلام ...بله همين الآن ! !
فواد : خواستم آدرس محل مهموني و بهتون بدم مي دونم فرنود اين كار و نمي كنه ! !
-من علاقه چنداني به شركت تو چنين مراسمي ندارم ! !
فواد : به هر حال خواستم بدونيد اگه قصد اومدن داشتيد ولي فرنود امتنا كرد بدونيد شما از طرف من دعوتيد ! ! !
-خيلي ممنون ...خدانگهدار !
فواد : فعلا ! !
گوشي و روي عسلي گذاشتم و در حالي كه شالم و تا مي زدم راهي اتاقم شدم واقعا علاقه اي به شركت تو مراسمي كه مي دونستم چه خبره نداشتم ولي شايد مي تونستم با توجه به نقطه ضعف فرنود به نوعي فرنود و هم از رفتن منصرف كنم !
غروب بود فرنود زودتر از هميشه برگشت و يك راست راهي حمام شد من هم طبق معمول در حال آشپزي بودم هميشه عاشق آشپزي و پخت و پز بودم فرنود با تيشرت طوسي و جين مشكي از اتاق خارج شد از پشت اپن سركي كشيدم و گفتم : كجا به سلامتي ؟ ؟ ؟
دستي لابه لاي موهاش فروبرد و گفت : جايي كه مطمئنا شما نمي تونيد تشريف بياريد ! ! !
خواستم حرفي بزنم كه زنگ خونه به صدا در اومد فرنود بي توجه به من راهي شد فواد در حالي كه سبد گل رز سفيد با روبان قرمزي تزئيين شده بود دست داشت وارد شد فرنود كه انگار انتظار ديدنش و نداشت به يكباره جا خورد خواست گل و بگيره كه فواد عقب كشيد و گفت : واسه تو نياوردم ! !
قبل از اينكه بخوام بهش سلام بدم سلامي داد و سبد و به سمتم گرفت تشكري كردم لبخند دختر كشي به روم پاشيد و گفت : شرمنده اگه بابا ميلتون نيست ديگه سليقه خودمه ! !
-نه ممنون ...من عاشق رز سفيدم ! ! !
فرنود در حالي كه به سمت مركز سالن راهنماييش مي كرد گفت : تو سال تا ماه گذرت اين ورا نمي افتاد ! ! !
فواد خودش و روي مبل تك نفره اي ول داد و گفت : اينه رسم مهمون نوازي ...رو كرد به من و گفت : فرنود هيچ وقت مهمون نواز نبود ! ! !
-بله در جريانم ! ! !
نگاه گذرايي به فرنود انداخت و گفت : جايي مي رفتي مزاحم شدم ؟ ؟
به جاي فرنود من جواب دادم : فكر مي كنم مي رفتند مهموني...راسي من دعوتتون و جدي گرفتم ! !
با اين حرفم نيش گل و گشادش باز شد فرنود كمي به جلو متمايل شد و گفت : دعوت ؟ ؟
فواد سرش و به پشتي مبل تكيه داد و گفت : همون مهموني ماه بعد به مناسبت برگشت سلاله ! ! !
كنار فرنود ايستادم و گفتم : توضيح بيشتري نمي ديد ؟ ؟
فواد فكري كرد و گفت : فكر مي كردم در جريان گذشته فرنود باشيد ! ! !
-تا حدي هستم ! !
فواد : شايد سلاله از قلم افتاده باشه ؟ نه فرنود ؟
فرنود با صداي بلندي فواد و مخاطب قرار داد فواد دوباره تكيه اش و به پشتي مبل داد و گفت : بهتره من دخالت نكنم ! ! !
فرنود ساكت نگاهش مي كرد كاردش مي زدي خونش در نمي يومد بعد از حضور چند دقيقه اي فواد فرنود سريع خودش و به گوشي تلفن رسوند و با غيض به سمتم برگشت و گفت : فواد امروز باهات تماس گرفته ؟ ؟ ؟
ساكت نگاهش كردم اين بار با فرياد سوالش و تكرار كردم لبامو تر كردم و گفتم : با خونه تماس گرفته ! با صداي دو رگه اي گفت : چرا به من نگفتي ؟ ؟
-فرنود فواد دوستته ! ! !
فرنود : آره دوستي كه عجيب رفته تو نخ تو ! ! !
-اگه دوس داري محترمانه تر صحبت كن ؟ ؟ ؟
فرنود :فواد...دوستم...گرگ صفته ! ! !
در حالي كه پيش دستي ها رو جمع مي كردم گفتم : سگ زرد برادر شغاله ! !
با خيزشي كه به سمتم برگشت تمام پيش دستي ها از دستم سرخورد و نقش زمين شد !

پلكهامو روي هم گذاشتم و نفس صدا داري كشيدم و گفتم : اين كه دوستت با من تماس مي گيره مشكل توئه دوستاتو ارشاد كن البته يكي قبلش بايد خودت و ارشاد كنه ! ! !
مقابلم ايستاد و گفت : آره من از اون گرگ ترم ولي سراغ زن شوهر دار نمي رم ! ! !
پوزخندي زدم و گفتم : زني كه شوهرش دست امثال فواد و از پشت بسته ! !
بدون اينكه منتظر جوابي باشم راهي اتاق شدم و در و محكم كوبيدم خودم و روي تخت ول دادم هشدار موبايلم و فعال كردم... كلافه دستي لابه لاي موهام فرو بردم فواد وتعصب نا به جاي فرنود و كجاي دلم مي گذاشتم ؟ ؟ ؟ ؟
مدام از اين پهلو به اون پهلو مي شدم نهايتا صاف روي تخت نشستم با تقه اي كه به در خورد سريع دراز كشيدم و پلكهام و روي هم گذاشتم حضور فرنود و كنارم حس مي كردم از پشت شونه هاي ظريفم و تو آغوشش گرفته بود زير لب تكرار مي كرد : نگاه به ظاهر اتو كشيده و ادا اصولاي جنتلمنيش نكن از منم گرگ تره ! ! !
ساكت بدون اينكه پلكهامو باز كنم به زمزمه هاش گوش سپردم :بهش پا نده ...سرش و كنار گوشم آورد و تكرار كرد :حرفاي من و به حساب عشق و دوست داشتن نذار يغما تو فقط زنمي...فقط يه دختر سرتق و محكمي.... ! ! ! !
بدون اينكه به سمتش برگردم آروم زمزمه كردم : تو هم ! ! !
كش و قوسي به خودم دادم و نگاهي به ساعت ديواري قلب مانند صورتي مقابلم انداختم ساعت 15/9 صبح و نشون مي داد چرا هشدار موبايلم بلند نشده بود نگاهي به صفحه گوشيم انداختم غير فعال شده بود تا اونجايي كه به ياد دارم آخرين بار فعالش كردم ! ! !
فرنود غلتي زد و طبق عادتش ساعت پرسيد روي تخت نيم خيز شد در حالي كه گوشه چشمش و مي ماليد نگاه گذرايي به اتاق انداخت و در حالي كه موهامو از روي صورتم كنار مي زدم گفتم : مگه نمي ري شركت ؟ ؟ ؟
خميازه اي كشيد و گفت : مگه شدم حسني ؟ ؟
نگاهي به تقويمي كه روي عسلي بود انداختم و گفتم : حساب هفته از دستم در رفته ..جمعه است ! ! !
آبي به دست و صورتم زدم و ميز صبحانه رو چيدم صبحانه در سكوت كامل صرف شد نگاهي به ساعت ديواري انداختم و در حالي كه لقمه رو داخل دهانم جا مي دادم گفتم : تا من آماده مي شم مي شه با آژانس تماس بگيري ؟ ؟ ؟
فرنود : كجا به سلامتي ؟ ؟
-مي خوام يه سري به خانواده ام بزنم ! !
آرنجش و روي ميز گذاشت و گفت : از شوهرت اجازه گرفتي ؟ ؟
صندلي و عقب كشيدم و گفتم : شوهر يا زندان بان ؟ ؟
ايستاد و گفت : زندان بانت همراهيت مي كنه...صبر كن حاضر شم ! !
زير لب گفتم : كي تو رو دعوت كرد ؟ ؟
به ستم برگشت سري تكون دادم و مشغول جمع كردن ميز صبحانه شدم فرنود كه حتي ليوان چايشو جا به جا نمي كرد ! ! !
ظاهرا آدرس و به يا داشت چون بدون پرسش و پاسخ مقابل خونه ايستاد شيفته در و به رومون باز كرد و با رويي خوش ازمون استقبال كرد مقابل ساخت رو به فرنود گفتم : كفشاتو در آر ؟
مادر با رويي خوش كنار چارچون ايستاد نگاهم از صورت مادر به دختر بچه ملوسي كه با روروكش به سمت مادر مي يومد سر خورد متعجب نگاهش كردم قبل از اينكه سوالي بكنم مادر پيش دستي كرد و گفت : دختر سايه است ...دسپينا ؟ ؟
لبمو به دندون گرفتم و گفتم : سايه ؟ ؟
سري تكون داد تكوني خوردم و گفتم : مگه...مگه سايه بچه داره ؟ ؟
شيفته كنارم ايستاد و گفت : مي بيني هنوز خودش نيومده شديم له له بچه اش واي به روزي كه سرمون خراب شه ! ! !
-ژوبين از اول مي دونست ؟ ؟
شيفته سري به نشون مثبت تكون داد و گفت : هيچ مشكلي هم باهاش نداره ! ! !
فرنود به سمت دسپينا رفت و روروكش و كشون كشون به سمت سالن برد با نگاهم بدرقه اشون كردم و گفتم : قبلا ازدواج كرده ؟ ؟
شيفته چشم غره اي حواله ام كرد و گفت : باور كن داداش من اونقدرا بي غيرت نيست كه يه بچه نامشروع و ....! !
-حالا نخور منو باور كن به مزاجت نمي سازم ! !
مشتي نثار بازوم كرد و گفت : مگه آشغال خورم ! !
خودم و روي مبل كنار دست فرنود ول دادم و گفتم : پس با اين وجود آقا ژوبين ازدواج نكرده پدر شد ! شيفته :اينجا چند روزه كودتايي به پا شده كه نگو ! !
-دروغ ؟ عمه شهلا مخالفه ؟ ؟
شيفته : اونم مثل زندايي ديد مخالفت سودي نداره نهايتا تسليم شد ! ! !
فرنود با ذوق گفت : يغما نگاش كن ؟ ؟
نگاهي به دسپينا كه در حال ابداع صداهاي نامعلوم و نامفهومي بود انداختم و گفتم : از مادرش خوشگل تره ! !
شيفته : خوشگل يا زشت چه فرقي داره مهم اينه كه ژوبين جونش و واسش مي ده ! ! !
-خداوكيلي ژوبين خيلي لارژه ! !
شيفته پوفي كشيد و به فرنود كه مشغول بازي با دسپينا بود اشاره كرد و فرنود و خاطب قرار داد : مثل اينكه خيلي بچه دوستيت ؟ ؟ ؟
فرنود خنديد و گفت : خيلي ! !
روبه مادر گفتم : بقيه كجان ؟ ؟
مادر مقابلم نشست و گفت :والا و مادر جون و شهلا كه طبق معمول رفتن سرخاك آقاجون يحيي و ژوبينم دوتايي زدند بيرون كم كم برمي گردند ! ! !
بعد از بازگشت اهالي خونه همگي با هم نهار و صرف كرديم فرنود بيشتر با ژوبين مي جوشيد تا يحيي و سلام عليك تنها كلماتي بود كه بينشون رد و بدل شد ! !

با گامهاي بلندتري قدم برداشتم سعي كردم ريتم نفسامو كنترل كنم ولي همچنان مي لرزيدم...از عصبانيت...حرص...بغض...وحشت ! ! !
برگه آزمايش و داخل چنگم مچاله كردم و با اولين دربست راهي خونه شدم خودم و داخل آسانسور انداختم تمام مدت پلكهام و روي هم گذاشتم به طرز وحشيانه اي وارد خونه شدم كفشاهامو به سمتي پرت كردم شالم و محكم از سرم كشيدم بيش از اين تاب مقاومت نداشتم كنار اپن زانو زدم نفسم و با بغضم فوت كردم و سرم و به ديواره اپن تكيه دادم برگه آزمايش و بيشتر و بيشتر مچاله كردم دلم مي خواست خطوط روش محو مي شد ! !
عصبي موهامو مي كشيدم ...نمي خوام...نمي خوامت...نه ...نمي ذارم...به جون يحيي كه عزيزترين كسمه نمي ذارم ! ! !
شونه هاي لرزونم و به ديواره اپن چسبوندم و نگاهم و به سقف دوختم ...مقصر تنها خودم بودم...خودم بودم و بس ...فرنود مقصر نبود ...بود ولي من بيشتر ! ! !
مگه با خودم عهد نكرده بودم اشتراكم به رختخواب ختم نشه ؟ ؟مگه به خودم قول نداده بودم تا وقتي ازش مطمئن بودم اجازه نخواهم داد بهم دست بزنه ؟ ؟من كه به خوش قولي معروف بودم ! ! !
اجازه دادم دست درازي كه نه دواطلبانه تسليمش شده بودم ؟ ؟ مقصر بودم ؟ ؟ نبودم ؟ لعنتي چه كششي داشت ! ! !
توي اين يك ساعت به اندازه تمام عمرم خودم و سرزنش كردم ! ! !
اگه فرنود مي فهميد ؟ ؟ مطمئنا حرفش و پس مي گرفت و خودش و سرزنش مي كرد نه چندبار بلكه چندين بار ! ! !
با بلند شدن صداي تلفن به سمتش كشيده شدم شماره فرنود بود با حرص سيمو از پريز كشيدم ! ! ! ازش متنفر بودم از همه متنفر بودم و از فرنود با شدت بيشتري ! ! البته اقتضاي اين دوران بود ! !
خودم و روي مبل دونفره ول دادم دستهاي مشت كرده ام و مقابلم گرفتم ...نمي خوامت ...ناخواسته اي ...مي كشمت ....! ! !
براي لحظه اي غم غريبي به وجودم چنگ زد آروم دراز كشيدم دستم و روي شكمم لغزوندم ...اشكم ناخودآگاه جاري شده بود...ببخشيد...معذرت...مي خوامت...عزيزم...اشتباه كردم...مادرت و ببخش ! ! !
كلمه مادر تو ذهنم درخشيد گريه ام تشديد شد با صداي بلندي اعتراف كردم ...دوسش دارم...عاشقش نيستم...فرنود و دوس دارم به عنوان همسرم ...يك پسر گستاخ و لجوج و دوس دارم...با تمام معايبش دوسش دارم ...فقط دوسش دارم ...پذيرفتمش فقط به عنوان همسرم نه به عنوان پدر بچه ام ؟ ؟ ؟
بچه ام و مي خوام ...ولي نه با وجود خيانت پدرش...دلم نمي خواد...نمي خواد مادر بچه اي باشم كه پدرش يك سر داره و هزار سودا ! ! !
دلم مي خواد براي همسرم ...براي پدر بچه ام تنها من باشم...من خسيسم به فرنود ...به همسرم... به پدر بچه ام خسيسم ...خودم و قانع مي كنم با بچه ام چي كار كنم ؟
چطور قانعش كنم پدرش تنها به مادرش راضي نمي شه...مادرش فقط همسرشه...فقط...نه عشقشه نه مورد علاقه اشه ...مادرش فقط مادرشه ! !
زود بود ! ! براي مادر شدن زود بود ...مادر شدن كار آسوني نبود به راستي كه بهشت شايسته ي مادرانه ....! ! !
به دنبال راه گريزي سرم داخل مبل فروكردم اينبار صداي زنگ موبايلم بلند شد توجهي نكردم مات به مقابلم خيره بودم...! ! !
با چرخيدن كليد داخل قفل هم عكس العمل خاصي نشون ندادم با صداي قدمهاي محكم شخصي لرز عجيبي به بدنم افتاد ! ! !
مقابلم ايستاد شلوار جين مشكي اش در ميدان ديدم بود ....با زانو زدنش ...با ظهور چشمهاي به خون نشسته اش...با نمايان شدن لبهاي كه عصبانيت مي لرزيد براي لحظه اي آروم شدم...فرنود عصبي بود و من آرام ! ! !
گوشه پيراهنم و گرفت و روي مبل نشوند و گفت : كدوم گوري بودي جواب تلفن و نمي دادي ؟ ؟ ؟
با انزجار نگاهش كردم تنفرم هر لحظه تشديد مي شد به زحمت ايستادم و راهي اتاقم شدم مقابلم و سد كردم و با صداي بلندي گفت : جواب من و بده ؟ ؟
با انزجار پسش زدم دستم و از پشت گرفت و به سمتي كشوند محكم با ديوار كنارم برخورد كرد با وحشت دستم و روي دلم گذاشتم ! ! !
نفسم داخل سينه حبس شده بود بارداري سراسر اضطراب و وحشت بود با بغض نگاهش كردم رنگ نگاهش به يكباره تغيير كرد مقابلم نشست و گفت : چي شد ؟ ؟
ساكت تر از قبل نگاهش كردم نگاهش از صورتم به دستم كه روي شكمم بود كشيده شد دستم و آروم كنار زد و دستش و روي شكمم لغزوند براي لحظه اي پلكهام و روي هم گذاشتم ...لمسش مي كرد...بي خبر از همه جا بچه چند روزه اش و لمس مي كرد ! !



roman تاوان بي قرايي هايت (20)
roman تاوان بي قرايي هايت (20)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

عكس متحرك شمع Candle

عكس متحرك شمع Candle

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩ ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩ ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩ ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩ ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_   _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_



عكس متحرك شمع Candle
عكس متحرك شمع Candle

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

پلو با قارچ

پلو با قارچ

 

 سلام به همه مهربانان .......اين هم يك پلوي مخلوط خوشمزه كه اگه شما هم مثل من قارچ را دوست داريد مطمئنم كه آن را ميپسنديد ...اميدوارم آنرا امتحان بفرماييد ....

 

مواد لازم :

 

سينه مرغ :دو عدد (اگه كوچك بود سه عدد استفاده بفرماييد )

 

برنج :سه ليوان يا 600گرم

 

قارچ :ششصد گرم

 

پياز متوسط :سه عدد

 

آبليمو :دو قاشق غذا خوري

 

كره :30 گرم

 

ادويه پلويي :شامل يك قاشق چايخوري زيره 

                          نصف قاشق چايخوري دارچين

                          نصف قاشق چايخوري هل

 

زعفران و روغن مايع و نمك :به ميزان لازم

 

طرز  تهيه :

 

ابتدا سينه مرغ را با كمي اب و يك عدد پياز كوچك و يك حبه سير و نمك و كمي زعفران را مي گذاريم تا بپزه .

 

قارچ ها را به به صورت ورقه هاي نازك برش مي دهيم .و با آبليمو  و كمي نمك مخلوط مي كنيم تا تغيير رنگ نده و بعد در كره با حرارت بالا تفت مي دهيم تا آب ان تموم بشه و كمي تغيير رنگ بده .و سپس آنرا كنار ميگذاريم .

پياز را به صورت خلالي برش مي دهيم و در روغن تفت مي دهيم تا كاملا طلايي بشه .و كمي زردچوبه به آن اضافه مي كنيم .

 مرغ را بعد از پخته شدن ريش ريش مي كنيم و كمي پياز داغ و مرغ  را براي تزيين كنار مي گذاريم و آنرا به پياز داغ اضافه مي كنيم .و مجددا كمي زعفران دم كرده به اين مخلوط اضافه مي كنيم و آن را كمي تفت مي دهيم .

 

برنج را آبكش مي كنيم وبعد از ريختن كمي روغن كف قابلمه ، هر ته چيني كه دوست داريد(من از ورقه هاي سيب زميني استفاده كردم ) كف قابلمه قرار مي دهيد وبعد يك لايه برنج و يك لايه از قارچ و مرغ و مقداري ادويه پلويي روي آن مي ريزيم .

 

 به همين صورت ادامه مي دهيم تا اينكه  لايه آخر را برنج مي ريزيم و كمي كره روي آن مي گذاريم .(نكته مهم اينه كه چون مواد تفت داده شده اند بهتره فقط كمي روغن به برنج اضافه كنيم تا اينكه برنج زياد چرب وپر كالري نشه )و مي گذاريم حدود يك ساعت دم بكشه .و سپس با پياز داغ وقارچ و گوشت مرغ وته چين آن را تزيين مي كنيم .نوش جان .

 

 آلبالو پلو              رشته پلو  

 

استانبولي پلو              دمپخت ماش با پلو  

 

ميگو پلو              رشته پلو با خوراك مرغ زعفروني

 

ته چيتن لوبيا پلو          سبزي پلو با ته چين ماهي 

 

عدس پلو با زيره             مرصع پلو  

 

                               

                                هويج پلو 

 

 مطبخ_آشپزي_رنگين - خوشمزه -تزيين -مطبخ رويا -آشپزخانهpersian cuisine , food &cook recipes



پلو با قارچ
پلو با قارچ

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

عكس متحرك پروانه ها Butterflies

عكس متحرك پروانه ها Butterflies

 



عكس متحرك پروانه ها Butterflies
عكس متحرك پروانه ها Butterflies

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

ژله رز سيب

ژله رز سيب

سلام به همه دوستان باسليقه و عاشق اشپزي ...اين هم يك دسر زيبا و خوشمزه و سالم با كالري كم كه درست كردن آن زمان زيادي نمي گيره و خيلي راحته و با صرف وقت كم مي تونيد اين گل هاي رز را به مهمانان عزيزتون تقديم كنيد ...ايده و دستور اين دسر از دوست عزيز و فوق العاده هنرمندم نجما خانوم مدير اشپزي مامي سايت هست كه در همينجا از ايشون تشكر مي كنم ...اميدوارم شما بپسنديد .

 

مواد لازم :

 آب : دو ونيم ليوان

 شكر :يك و يك پنجم ليوان

 آبليمو :چهار قاشق غذا خوري

 سيب قرمز :سه عدد

سيب سبز :يك عدد

 ژله اناناس يا  پرتقال : دو  تا سه بسته

 توت فرنگي :7-8 عدد (دل به خواه هست )

 طرز تهيه :

 ابتدا هسته وسط سيب را با وسيله اي شبيه به تصوير زير خارج مي كنيم ..اگه اين وسيله هم موجود نبود مي شه با چاقو هم همين كار را انجام داد .

 

سپس سيب را به صورت ورقه هاي نازك برش مي دهيم به طوريكه ضخامت ورقه ها حدود يك تا دو ميليمتر باشه .من براي اينكار از رنده هايي كه سبزيجات را به شكل حلقه اي برش مي دهند استفاده كردم ..البته اين كار توسط يك چاقو ي تيز و با كمي حوصله امكان پذير هست .

 

آب وشكر را مخلوط مي كنيم و روي حرارت مي گذاريم تا به جوش بياد .و بعد آبليمو را اضافه مي كنيم و دوباره صبر مي كنيم چند تا قل كه زد آنرا از روي حرارت بر مي داريم .

 

حلقه هاي سيب را در آن مي ريزيم و با كمك يك قاشق ورقه هاي سيب را در ان غوطه ور مي كنيم .و در ان را مي گذاريم و نيم ساعت صبر مي كنيم تا شربت خنك بشه .

 

حالا ورقه هاي سيب را به دونيم مي كنيم و به ارامي آنرا به شكل گل رز در كنار همديگر قرار مي دهيم .(به شيوه گلسازي با خمير چيني ) ..بهتره مركز گل ها برجسته تر باشه تا زيبا تر به نظر برسه .

ورقه هاي سيب نرم و قابل انعطاف شده و كمي چسبنده هم هست و خيلي راحت در كنار هم قرار مي گيره .

از سيب سبز هم چند تا برگ وساقه درست مي كنيم .

 

اگه دوست داشتيد ژله ها را در ظرف هاي تك نفره سرو بفرماييد (من اين شكل را براي مهموني ترجيح مي دهم ) در هر ظرف يك تا دو گل قرار مي دهيم ودر كنار آن از ساقه وبرگ سبز استفاده مي كنيم و سپس كمي ژله اناناس ويا پرتقال آماده شده (فقط به ارتفاع يك سانتيمتر ) در هر ظرف مي ريزيم .و بعد آنرا در يخچال مي گذاريم تا ژله كاملا ببنده و گل هاي رز ثابت بشه و بعد مجددا آنقدر ژله در هر ظرف مي ريزيم تا فقط كمي از لبهاي گل بيرون بمونه (مي تونيد آنقدر بريزيد تا گل رز را كاملا بپو شونه )

 

مي شه به اين صورت هم درست كرد وحتي از ميوه هاي ديگه براي تزيين استفاه كرد .به اين صورت كه اول يك لايه نازك ژله در ته قالب مي ريزيم ومي گذاريم نيم بند بشه . من توت فرنگي فريز شده داشتم .آنها را به صورت ورقه ورقه برش دادم و اطراف قالب چيدم .گل رز را به صورت برعكس در وسط قرار دادم و سپس مثل روش قبل يك لايه نازك ژله روي ان ريختم .و گذاشتم تا ببنده و دوباره ظرف را از ژله پر كردم .

حتي مي شه از شربتي كه سيب ها را در آن انداختيد هم استفاده كنيد به ازاي هر ليوان شربت يك قاشق پودر ژلاتين را به روش بن ماري حل مي كنيم و با هم مخلوط مي كنيم و به جاي ژله روي آن بريزيم ...خيلي خوشمزه و خوش طعم هست .

 سپس بعد از بستن ژله در يخچال (بعد از دو ساعت )  آنرا بر مي گردونيم .نحوه برگردوندن آن هم به اينصورته كه ابتدا با چاقو لبه هاي ژله را آزاد مي كنيم وسپس حدود سي ثانيه در آب جوش مي گذاريم و راحت بر مي گردونيم .نوش جان ..

 

                      

 

                       

 

 

                        

 

                       

 

                                      

 

 

 مطبخ_آشپزي_رنگين - خوشمزه -تزيين -مطبخ رويا -آشپزخانهpersian cuisine , food &cook recipes



ژله رز سيب
ژله رز سيب

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

roman ماه من (34)

roman ماه من (34)

اينكه رادين نبود معذبم مي كرد. نمي دونم چرا. من بيشتر از اينكه رادين و شوهرم حساب كنم. دوستم حساب مي كردم. يه دوستِ خوب. صميميتي كه من و رادين تو اين چند ماه داشتيم من تو چند سالِ دوستيم با مازيار پيدا نكرده بودم. الانم حس مي كردم وقتي كنارم نيست بهم خوش نمي گذره.
كمي سرم و كج كردم تا بتونم از ال سي ديِ كنارم قسمتِ مردونه و ببينم. رادين وسط بود و چند تا از دوستاش دروه اش كرده بودن. نا خودآگاه ابروهام به هم نزديك شد. نه به اين كه همه دورش هستن و نه به من كه اينجا تنها افتادم. سميرا هم كه داره اون وسط با جيغاي بنفشش همه رو مستفيظ مي كنه. دخترۀ ديوونه. انچانان جيغ ميزنه كه دهنش قدِ برجِ ايفل باز مي شه.
هليا دختر همسايه امون رو صدا زدم و آروم كنار گوشش گفتم:
ـ عزيزم شوهرِ من و مي شناسي؟ همين آقا داماد و مي گم.
سري تكون داو متفكر و خيلي جدي گفت:
ـ بله! همون كه آدم دلش مي خواد گازش بگيره.
با تعجب نگاهش كردم و گفتم:
ـ آره دقيقا همون! مي توني بري پايين بگي بياد بالا؟
از كنارم بلند شد و گفت:
ـ آره. آره الان مي گم بياد.
دوباره دستش و گرفتم و گفتم:
ـ عزيزم فقط به خودش بگي ها. مرسي.
چند دقيقه هم نشد كه دي جي اعلام كرد عروس خانوم جاي آهنگ شوهرشون و درخواست كردن!
دقيقا مي تونستم حدس بزنم كه چهرۀ اون موقع من با گلابيِ پخته شده و وار رفته هيچ فرقي نداشت.
فكر كن هزار جفت چشم با معني نگاهت كنه و پچ پچا شروع شه. اوفـــ عجب غلطي كردما. در حالي كه زير نگاه همه خجالت زده شده بودم يه لبخند دندون نما براشون زدم تا بيخيال شن.
به دقيقه نكشيد كه رادين اومد بالا و نگران كنارم نشست.
ـ چي شده؟!
ـ هيچي بابا! توام كه تا صدات مي كنم منتظر خبر قتلي سيلي چيزي هستي. من اينجا حوصله ام سر رفت تو پايين داري مي زني مي رقصي.
ـ همينه ديگه شما خانوما جشن كه ميشه فقط فكر خودتونيد. مثلا به رادا سفارش كردم كه تو رو تنها نزاره ها. اشكال نداره عزيزم خوب من ديگه پايين نمي رم. اگه برم تو رو هم مي برم خوبه؟! اما با شنل! الان هم مي گم كه يه اهنگ هم واسه دلِ ما بزنن، غمت نباشه!
اين و گفت و گوشيش رو در آورد و مشغول شماره گرفتن شد.
به دستم كه رو دستش بود خيره شدم. به حلقۀ خيره كننده اي كه خيلي وقت پيش من و قلبم و واسه كسي ديگه كرد. چي فكر مي كردم چي شد. واقعا حالا مي فهمم كه هيچ چيز دستِ خودم نبوده. من براي همه چيز برنامه ريزي كردم و چه نقشه ها كه نداشتم. اما چرخ و فلك همون مدلي گشت كه خودش خواست.
كنار گوشم زمزمه وار گفت:
ـ كي يا چي ذهنِ موش كوچولويِ من و درگير كرده؟!
بهش نگاه كردم و گفتم:
ـ هيچوقت فكر نمي كردم يه همچين روزي در انتظارم باشه. نه اينكه بودن با تو غير قابل باور يا بد باشه اما خوب به قول معروف چي فكر مي كرديم، چي شد؟!
دستِ سردم و بين دستاي گرمش گرفت و نگاهِ يمشي رنگ و تو نگاهم قفل كرد:
ـ اميدوارم هيچوقت از بودنِ با من پشيمون نشي و مي دونم كه نهايت تلاشم و مي كنم كه تو هميشه تو زندگيت شاد باشي.
آهي كشيدم. آهي كه مي گفت نيستم. مي گفت رادين مي تونه بهترين ها رو داشته باشه و مي تونه با كسي ديگه خوشبخت شه.
اوايل خيلي برام مهم نبود. اما الان هست. رادين شايد بديايي هم داشته باشه كه من تو زندگيِ مشترك بفهممش، خوب گلِ بي عيب خداست. اما مي دونم كه نمونه اي از همون مردايِ خوبيِ كه نسلشون رو به انقراضِ!
با صداي دي جي از بغلِ رادين اومدم بيرون و خودم و آماده كردم براي رقصيدن. با صداي آهنگ رادين بلند شد و خيلي خوب قبل از اينكه فيلمبردار بهش بگه كارش و انجام داد. ديگه انقدر فيلمبردار به جونمون غر زده بود كه حسابي خبره شده بوديم!
دستم و بوسيد و من و به رقص دعوت كرد. و من دست در دستِ رادين با صداي پر آرامش آهنگ وارد پيست رقص شديم.
Every night in my dreams

هر شب در روياي خود
سرم و آوردم بالا تا تو نوري كه كمرنگ و كمرنگ تر مي شد ببينمش.

I see you. I feel you.

تو را مي بينم. تو را احساس مي كنم .

. رادين كمي به چهره ام نگاه كرد و بعد بهم نزديكتر شد. با نزديكتر شدنش حس گرمتري داشتم.
براي هماهنگيِ بيشتر دستام و رو شونه هاش گذاشتم و رادين دستاش و تو گوديِ كمرم گذاشت.
That is how I know you go on.

اينگونه است كه ميدانم ادامه ميدهي .

اولين قدم رو من به جلو برداشتم و رادين به عقب. صداي سلن ديون و گزينشِ اين آهنگ، حقيقتا بهترين انتخاب بود. و مي دونستم و از حرفاش فهميده بودم كه انتخابِ رادينِ.
Far across the distance

از اين مسافت دور

And spaces between us
و فاصله اي كه بين ماست

كنار گوشم زمزمه كرد:
ـ مهتا تو برايِ من شروعِ جديد. يه استارت براي همه چيزم بودي. عشق، محبت، زندگي. و اميدوارم كه بتونم تو شروع زندگيمون برات هيچ چيزي كم نزارم. و بتونم خلأ خيلي چيزها رو بران پر كنم و تو خيلي راه ها كمكت باشم!
فقط به حرف هاش كه نمي دونم واقعا آرامش داشت يا تحت تاثيرِ موزيك اينقدر برام گرم و پر حس بود گوش سپردم و جوابم سكوت بود. رادين و رفتاراش، همه و همه پر از درك و فهم بود. من تا الان هيچ مشكلي باهاش نداشتم. فقط اينكه، نمي تونم فكر كنم كه شوهرمِ و اين خودش يه مشكلِ بزرگِ!
You have come to show you go on.

آمده اي كه نشان دهي ادامه ميدهي.

Near, far, wherever you are

نزديك،دور،هر جا كه باشي

رفتم كنار گوشش و با نفسام گفتم:
ـ تايتانيك زياد ديدي كه اين اهنگ و انتخاب كردي؟!
آروم و با نفساش گفت:
ـ من عاشقِ اين آهنگم. بنظرم بي محتوا نيست. و اينكه فقط يه آهنگ نيست. گوش كن داره يه نگفته هايي رو عنوان مي كنه.
I believe that the heart does go on

باور دارم كه اين قلب حتماً به پيش خواهد رفت

Once more you open the door
زماني اين در را بيشتر باز ميكني

And you're here in my heart
و اينجا در قلب من خواهي بود

And my heart will go on and on
و قلبم بي وقفه به پيش خواهد رفت

Love can touch us one time
عشق قادر است يكبار ما را لمس كند

دستاش رو گوديِ كمرم مي لغزيد و صداش كنارِ گوشم مانع اين مي شد كه فكر كنم. اونم به شخصي كه الان نبايد به ذهنم ميومد اما باز بي موقع عرض اندام كرده بود.
تو دلم تكرار كردم. الان نه. من خيلي تمرين كردم كه خيانت نكنم. حتي تو فكرم. پس الان نبايد هيچ چيزيش ذهنم رو درگير كنه.

And last for a lifetime

و براي هميشه ادامه خواهد داشت

And never let go till we're gone
و تا زماني كه نرفته باشيم هرگز رهايش نكن

Love was when I loved you
عشق جائي بود كه عاشقت شدم

One true time I hold to
لحظه اي واقعي كه در زندگي به چنگ آوردم

In my life we'll always go on
ما هميشه ادامه خواهيم داد
Near, far, wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
And you're here in my heart
And my heart will go on and on

There is some love that will not go away
عشقي وجود دارد كه از بين نخواهد رفت

You're here, there's nothing I fear,
تو اينجا هستي،چيزي وجود ندارد كه از آن در هراس باشم.

And I know that my heart will go on
و من ميدانم كه قلبم به پيش خواهد رفت

We'll stay forever this way
براي ابد همينگونه خواهيم ماند

مهتا مي خوام الان و اينجا يه چيزي بگم. الان جرات پيدا كردم كه بگم.
قلبم براي تو مي زنه.
تا ابد...
عاشقتم
تا ابد...

You are safe in my heart
در قلبم آسوده هستي

حلقۀ دستاش دورم محكم تر شد و نگاهمون تو هم قفل شد. چشمام و بستم و تا نگاهم بيشتر از اين شرمندِ محبت خالص چشماش نشه...
And my heart will go on and on

و قلبم بي وقفه به پيش خواهد رفت...

گرميِ لباش رو لبام. و نفس هاي گرمش رو صورتم. پايانِ اين رقص پر خاطره شد. رقصي پر از حس، حسي همراه با عذاب، پر از احساس هاي ضد و نقيض.

چطور بود؟
بدوني هيچ دغدغه اي و بيخيال از اينكه موهام خراب ميشه سرم و كج، تكيه دادم به صندلي و گفتم:
ـ عـــالي! خيلي خوش گذشت. فقط دستت طلا يه بار ديگه دس فرمونت و به رخ بكشه و سيم ثانيه من و برسون خونه كه ديگه جون تو تنم نيست.
ضربه اي به پام زد و گفت:
ـ جونِ من مالِ تو خـــانم!
در حالي كه چشمام سنگين شده بودن و روي هم افتاده بودن لبخندي زدم و گفتم:
ـ نكن! كبود ميشه!
رادين بي نهايت شاد و شيطونِ. من كه ديگه انرژي ئي تو تنم نمونده اون وقت اين آقا جوري صحبت مي كنه كه انگار اولِ صبحِ و تازه از خواب بيدار شده . با اين فكر چشمهام و باز كردم و نگاهم روش ثابت شد. سر خوش همراه با لبخندي كه هميشه رو لباش حفظ مي شد، مثل هميشه پر انرژي رانندگي مي كرد.
نگاهي به خيابونا انداختم و زير لب غر زدم:
ـ اوفـــ حالا امشب كه من خوابمِ راه خونه شده درازترين راه دنيا...
ـ عزيزم تو يكم چشم روي هم بزار. اگه پنج دقيقه ديگه تو توي تخت گرم و نرمت نبودي من رادين نيستم.
با چشماي خمارم نگاهش كردم و گفتم:
ـ پس يه اسم براي خودت انتخاب كن! شايد ما پنج دقيقه ديگه خونه باشيم. اما من تو تختم نيستم. چون من اينجوري با اين آرايش و اين مو كه بوي مايع ظرفشويي ميده عمرا بخوابم!
ـ چرا بوش خوبه كه. مي خواستم بپرسم چه تافتي استفاده كرده. پس توام مي خواي بري حموم؟!
ـ بله با اجازه ات!
ـ خواهش مي كنم خــانم ! پس با هم مي ريم.
آنچنان سيخ نشستم و سرم و كج كردم سمتش كه احساس كردم يه رگي تو سرم جا به جا شد. دستم و رو سرم و گرفتم و ناليدم.
ـ آخخخخ... مويرگام سرويس شدن!
و بعد بيخيال سرم گفتم:
ـ راستي چـي گفتــــي ؟!
بي مقدمه در حالي كه ديگه خنده اي رو لباش نبود گفت:
ـ انقدر وحشتناك بود؟ يا شايدم غير طبيعي؟!
خودم و جمع و جور كردم و گفتم:
ـ نه عزيزم خوب طبيعي! اما يهويي گفتي. اگه در عمل هم انقدر يهويي باشي ديگه كار از مويرگ مي گذره و من سكته خفيف رد مي كنم!
شيطون خنديد و گفت:
ـ دخترۀ موش.
با خنده در حالي كه ديگه خستگي چند لحظه پيش تو تنم نبود جوري كه متوجه منظورم بشه گفتم:
ـ من امشب خيلي خسته ام! خيلي!
ـ منم امشب خيلي دلم مي خواد خانم كوچولوم و وقتي كه خوابه تماشا كنم، خيلي!
پشت چشمي نازك كردم و گفتم:
ـ كوچولو خودتي. بعدم چه ربطي داشت؟!
ريموت و برداشت و زد و گفت:
ـ ربطش اينه كه تو خسته اي و ميري لالا و منم صورتِ مثلِ ماهت و تماشا مي كنم.
سري تكون دادم و خوشحال از اينكه رسيديم خونه دستام و به هم كوفتم و آروم گفتم:
ـ راستي يه اس ام اس به سميرا بزن. امشب پيشِ مامانِ. بهش گفتم ديگه صبح اينجا نيان. بگو رسديم.
باشه اي گفت و دسته گلم و برداشت و اومد طرفِ من. اما قبل از اينكه برسه من در و باز كردم و پياده شدم.نگاهي گذرا به ماشين انداختم و گفتم:
ـ دلم مي خواست گلا رو يكي يكي بكنم و همشونو خشك كنم اما ديگه نا ندارم. خدا كنه تا فردا چيزيشون نشه.
از پشت شونه هام و گرفت و من و به سمتِ آسانسور كج كرد و گفت:
ايشاالله كه هيچيشون نميشه عزيزم. تو نگرانشون نباش الان فقط يه دوشِ آبِ گرم بگير بعدم لالا. خـــوب؟!
دستم و گذاشتم رو دستش و كشيدمش كنارم تا با هيكلِ نسبتا دايناسوريش لهم نكنه و بعد گفتم:
ـ انقدر منِ طفل رو اذيت نكن. اس ام اس بده به رادا و سميرا نگران ميشنا تازه بگو كه صبحونه نمي خواييم. صبح فقط مي خواييم بخوابيم!
ـ رادين: رسما بگم مزاحم نشن ديگه؟!
ـ دقيقا.
تو آسانسور دستش دورم حلقه بود و من بهش تكيه زده بودم و دستم رو شونه اش بود. واقعا من موندم اين چند تا پله ديگه آسانسور نمي خواد كه . اما خوب براي امشب ما واقعا نياز بود.
وقتي آسانسور ايستاد حس كردم كه در باز شد اما دلم نمي خواست چشمام و باز كنم كه يهو انگار كه رو زمين و آسمون باشم. هل و با ترس چشمام و باز كردم و جيغ خفه اي كشيدم.

وقتي ديدم بغلِ رادينم نفس راحتي كشيدم و با حرص گفتم:
ـ ديوونه. خودم ميام بزارم پايين.
اخم شيريني كرد و گفت:
ـ هيف نيست اين عروسكِ تو بغلي و بزارم پايين؟! تو جات تو بغلِ منِ خانم!
شونه اي بالا انداختم و گفتم:
ـ باشه خود داني. واي به حالت اگه بگي بيام پايين چون نمي توني در خونه و باز كني. من كه جام راحته! اين و گفتم و سرم و به سينه اش تكيه داد و دستام و دور گردنش حلقه كردم.
خنده اي كرد و من و بيشتر به خودش فشار داد. من خيلي سنگين نبودم و واسه همين كارش خيلي سخت نمي شد. اما در هر صورت براش مشكل مي شد كه هم من و تو بغل بگيره و هم در و باز كنه.
اما خيلي ريلكس بدونِ وجوِ هيچ كليدي، در باز شد. با تعجب نگاهي به درِ باز شده و رادين انداختم. صورتش هيچ نشوني از سعي و تلاش نداشت. با لحني پر سوال گفتم:
ـ چي شد؟ بازش كردي؟ چجوري؟
كمي اومد عقبتر و قابِ كوچيكي كه داخلِ در خونه جاسازي شده بود و نشونم داد. دري همرنگ و شكلِ در داشت كه اصلا متوجه نمي شدي اين قسمت جدا از بقيۀ قسمت هاي در هست. اون و باز كرد و گفت:
ـ ببين فقط با اشارۀ انگشتم باز شد، همين!
ـ عه وا! اين كه اينجوري نبود!
ـ آره ديروز درستش كردم. اينجوري امن ترِ! اين و گفت و رفتيم داخل. در و با پا بست و من و مستقيم برد تو اتاق خوابمون. همنيجور كه با لبخند نگاهم مي كرد دستش و دراز كرد تا برق و روشن كنه كه مانعش شدم.
ـ من: ميزنه تو چشم!
سري تكون داد و من و برد سمتِ تختمون و خم شد كه من و بزاره زمين. حلقۀ دستم و باز كردم كه بتونم ازش جدا شم و بشينم من و گذاشت رو تخت و كنارم نشست.
ـ من: خوب ديگه دستت درد نكنه. ميري من لباسم و عوض كنم؟!
ـ عزيزم بزار كمكت كنم اول موهات و باز كني! برگرد!
چون واقعا به كمكش نياز داشتم بدونِ زدنِ حرفي برگشتم تا موهام و باز كنه.
بوسه اي پشتِ گردنم نشوند كه باعث شد تمومِ تنم يه جوري بشه اما چيزي نگفتم تا ادامه پيدا نكنه و رادين هم مشغول باز كردنِ سنجاق هاي روي سرم شد.
وقتي باز شدنِ موهام تموم شد ايستادم و تكوني به سرم دادم واقعا انگار چند كيلويي سبك تر شده باشم. مستاصل از اينكه براي لباسم چيكار كنم به رادين خيره شدم.
ـ بلند شد و رفت سمتِ حموم.
ـ كجا؟! اول من برم.
بدونِ زدنِ حرفي وارد حموم شد و نگاه حرص زده و ناراحت من و خيره به در حموم بر جاي گذاشت.
كلافه و با غر سعي كردم دستم و به زيپِ پشتِ لباسم برسونم. هنوز دقيقه اي نگذشته بود كه در حموم باز شد و رادين همونجوري كه رفته بود خارج شد.
ـ من: مگه تو نرفته بودي حموم؟!
ـ نه رفته بودم وان و پر كنم. تو برو من ميرم از سرويس اون اتاق استفاده مي كنم.
ـ ميشه كمكم كني؟
حتماً ئي گفت و اومد پشتم و زيپ لباسم و باز كرد. دستم و گرفتم رو قسمتِ دكلتۀ لباسم و گفتم:
ـ مرررسي. شبت بخير!
يه جوري گفتم كه از لحنم كاملا مشخص بود كه برو بيرون. تعجب تو چهره اش كاملا مشهود بود. اما چيزي زير لب گفت كه متوجه نشدم و رفت بيرون .
لباسِ آزاد شده از حصار دستام رو تنم سر خورد و روي زمين نشست. پاهام و از حلقۀ به زمين نشستۀ لباس رد كردم و سمتِ كيفم رفتم. مي ترسم رادين يادش بره به سميرا اس ام اس بده بايد خيالم از جانب مامان راحت باشه.
وقتي كه گوشيم و از تو كيفم در آوردم در حالِ روشن و خاموش شدن بود. اين يعني اينكه كسي داره زنگ مي زنه. ساعت سه نصفِ شب كسي جز مامان نمي تونست باشه. به اميد اينكه مامان باشه بدون اينكه نگاه كنم جواب دادم:
ـ جانم ؟!
ـ بـــه! جانت بي بلا! چه طوري جيگر؟!
احساس كردم كل تنم يخ زده، تو دلم رخت مي شورن. دلشورۀ عيجبي گريبانگيرم شده بود. صدام مي لرزيد . بي اختيار چشمام و روي هم گذاشتم و سعي داشتم كه نفس بكشم.
ـ الـــو چي شدي؟! كاش قبلش زنگ زده بودم آمبولانسي جايي. از دست رفتي؟!
با اين حرف سريع چشمام و باز كردم و با حرص گفتم:
ـ آقاي محترم لطفا ديگه مزاحم من نشيد.
اين و گفتم و قطع كرددم و بدون اينكه به سميرا اس ام اس بدم. باتريِ گوشيم و از جا در آوردم و با تني خسته و روحي خسته تر رفتم سمتِ حموم.
بخاري كه تو حموم بود نفسم و بيشتر گرفت. آهي پر صدا كشيدم و پاهاي سرد و كرختم و تو وان آب گذاشتم از گرماش لذت غر قابل وصفي به وجودم سرازير شد و پوست بي حسم شروع كرد به سوزن زدن.
توي وان خوابيدم و به اين فكر كردم كه چرا الان؟؟ من كم تحمل بودم؟ يا ايندفعه دير زنگ زده بود؟ اصلا چرا زنگ زده بود؟ حتما زنگ زده بود تا درخواست كثيفش و دوباره تكرار كنه.
با اين فكر دستِ مشت شده ام و روي آب كوبيدم و بلند شدم نشستم.
اشكم با قطره هاي آب قاطي شده بود و من به اين فكر مي كردم كه دوباره چم شد؟ رادين كه خوب بود. قرار بود ديگه خيانت نكنم حتي تو فكرم. اما قلبم هيچي نمي فهميد. هيچي درك نمي كرد. نمي دونست منطق چيه و نمي تونست خوبياي بي حدِ رادين و ببينه. قلبِ سركشم فقط يه نفر و تو خودش راه مي داد. مازيار...
سري تكون دادم و به اين فكر كردم كه بايد خطم و عوض كنم. نبايد به هيچ عنوان بزارم فكرم درگير شه.
با تقه اي كه به در خورد از فكر اومدم بيرون و آروم گفتم:
ـ بله؟!
ـ مهتا فردا دوباره ميري حموم زودتر بيا عزيزم بايد استراحت كني.
ـ الان ميام.
كمي ديگه تو حموم موندم و بدونِ پوشيدنِ تن پوشم حوله اي دورم گرفتم و رفتم بيرون.
با ديدنِ رادين كه روي تخت نشسته بود خواستم برگردم تو حموم كه صداش متوقفم كرد:
ـ تو چرا از من فرار مي كني؟
دوباره برگشتم سمتش . نگاه خيره اش روي پاهام كشيده شد و اومد بالا و ادامه داد:
ـ مگه من غريبه ام؟! چرا اينجوري ؟!
اين و گفت و با عجله اومد سمتم. دستش و از رو بازوم كشيد به سمت حوله ام اومد. كه من محكم تر گرفتمش.

اونم تازه از حموم اومده بود. موهاي نسبتا كوتاهش رو شقيقه اش رو پر كرده بود و چشماي خسته اش يشمي تر از هميشه و كمي خمار به نظر مي رسيد.
با نگاهش چشماي خجالت زده ام و چرخوندم و زير لب نه ئي گفتم كه فكر كنم متوجه نشد.
ـ عزيزم سرما مي خوري! بزار كمكت كنم.
اين و گفت و با دستش كه روي حوله ام بود من و به سمتِ حموم برگردوند و رفت بيرون.
من هنوز مات و خشك شده از اتفاق پيش اومده و فكرهايي كه كرده بودم و پيش بيني هاي غلطم ايستاده بودم كه دوباره برگشت.
با كلاهِ حمام موهام رو پوشوند و بدونِ اينكه دوباره حس ترسي بهم دس بده كمك كرد تا لباسهام و بپوشم و در آخر من و كه مسخ شده و پر از شرم بودم بغل كرد و به تخت خواب برد و زمزمه وار گفت:
ـ فكر كنم مريض شدي!
اين و گفت و پتو رو تا چونه ام بالا كشيد و خودشم كنارم خوابيد.
به پهلو غلطيد و آروم شروع كرد به نوازش گونه و صورتم. من به اين كار حساس بودم و خواسته و نا خواسته با اين حركت خيلي راحت خوابم مي برد.
حسابي خمار بودم و كم كم داشت خوابم مي برد تكوني خوردم و كمي رفتم نزديكترش و سرم و رو دست دراز شده اش گذاشتم.
من و بيشتر به خودش فشار داد و كلاه حموم رو از سرم در آورد. چشمام كه مست خواب بود براي لحظه اي چشمهايي به رنگِ آبيِ دريا ديد. غير ارادي لبخندي رو لبام نشست و چيزي زير لب زمزمه كردم.
احساس كردم دستش از زير سرم دراومد. بدونِ اينكه بفهمم چي مي گم يا چي شد؟! غري غري زير لب كردم و نفهميدم كه كي خوابم برد.
****
به خاطر نوري كه ناگهاني اتاق و روشن كرده بود و تو چشمم مي زد پتو رو كشيدم سرم.
صداي خندۀ رادين بلند شد و حس كردم كه رو تخت نشسته. پتو رو از سرم برداشت و صورتم و بوسيد:
ـ اولين صبحِ زندگيِ مشترك بخير! بلند شو خانم گلي. بلند شو ببينم.
به خاطر كوفتگي و خستگي ئي كه هنوز تو تنم حس مي كردم چشمام و محكمتر روي هم فشار دادم و ابروهام به خاطر كارهاي رادين ناخواسته به هم نزديكتر شد.
كمي بعد صدايش رو شنيدم:
ـ بلند نميشي؟!
و پشت بندش دستِ نوازشگرش كه رو گرنم و لمس مي كرد تموم تنم و يه جوري كرد.
بلند شدم و نشستم و در حالي كه با دستم رو گردنم و مي ماليدم و چشمام هنوز بسته بود. نوچي زيرِ لبي گفتم.
خنديدم و من و كشيد سمتِ خودش و تو بغل گرفت. غريدم:
ـ تو روخدا اذيت نكن. راديــــن!
من و از خودش جدا كرد و در حالي كه هنوز تكيم به دستش بود نگه داشت.
وقتي داغيِ لباش و رو لبام حس كردم چشمام تا حد ممكن گشاد شد و زدمش كنار. پر حرص به چمهاي پر تفريح و صورت پر خنده اش نگاه كردم و با مشت كوبيدم تو سينه اش و با دقِ زيادي كه رو دلم بود گفتم:
ـ مطمئن باش جبران مي كنم و بلند شدم ورفتم سمتِ دستشويي.
پر صدا خنديد و گفت:
ـ خانوم جنگلي حرص نخور من كه كاري نكردم.
آروم كوبيدم به در و گفتم:
ـ جنگلي خودتي.
و بعد نگاهي تو آينه به خودم انداختم. دستي تو موهاي به هم ريخته ام و گره خورده ام كشيدم و به اين فكر كردم حالا كي مي خواد اين گره هاي كور و باز كنه؟ چشمهام با وجودِ حموم ديشب هنوز هم كمي آرايش تو خودش داشت. مشتي آب به صورتم پاچيدم و رفتم بيرون.
رادين تو اتاق نبود. فوري لباسِ خوابم و كه فكر كنم انتخابِ ديشبِ رادين بود و درآوردم و بايه شلوارك مشكي- ليمويي رنگ و تاپِ ستش عوض كردم و شروع كردم به شونه زدنِ موهاي بلندم.
بعد از به سختي شونه شدنِ موهام. چتري هام و كج ريختم. كمي رژ زدم و بعد از اطمينان از اينكه مشكلي ندارم رفتم بيرون.
رادين با گل هاي روي ماشين عروسمون سر گرم بود.
سلامي گفتم و پشتِ ميز نشستم. نگاهي بهم انداخت و گفت:
ـ خانمي بيا ببين اينجوري خوبه گذاشتم خشك شن؟!
بد عنق و عصباني از كارهاي يك ساعتِ اخيرش اخمِ ريزي كردم و نون و تست رو از تو ظرف برداشتم.
ـ قهري؟!
كمي كره روش ماليدم و بعد كمي مربا روش ريختم تا بردم نزديكِ دهنم دستاي رادين قاپيدش و جيغِ من و در آورد.
خنديد و گفت:
ـ بازم قهري؟!
بدونِ اينكه حرفي بزنم بلند شدم تا برم. دستم و گرفت و مجبورم كرد به برگشتن.
زير گوشش گفتم:
ـ تو كه مي دوني من اگه بد بيدار شم سر درد مي گيرم. پس چرا اذيتم كردي؟
و اون در جواب گفت:
ـ خوب خيلي وقته دارم بيدارت مي كنم. ساعت و نگاه كن! من دلم مي خواست همه چيز مرتب باشه وگرنه عزيزم الان بايد عصورنه مي خورديم نه صبحونه!
نگاهي به ساعت انداختم و با ديدنش لبم و گاز گرفتم. ساعت شش بود و من فكر مي كردم كه نه صبحِ.
ـ حالا آشتي؟!
زمزمه وار تكرار كردم:
ـ آشتي. اما ديگه اذيت نكن.
من و از خودش جدا كرد و گفت:
ـ از اون لقمه ها درست مي كني؟! چه مزه داد.
آنچنان نگاهش كردم كه خنديد و گفت:
ـ خسيس! خوب من درست مي كنم بعدم با هم گلا رو درست مي كنيم. خوبه؟!
در تاييد حرفش نشستم و منتظر به دستاش نگاه كردم تا نوني كه دزدي كرده بود و بهم پس بده!
نون و به دستم داد و در حالي كه مشغولِ درست كردنِ بعدي بود گفت:
ـ گوشيت خاموشِ؟!
با يادآوريِ ديروز لقمه و از دهنم جدا كردم و پر از شك گفتم:
ـ چطـور؟!
گازي به نونِ تستش زد و بعد از قورت دادنش گفت:
ـ هيچي. سميرا صبح زنگ زده بود، گفت گوشيت خاموشِ.
عصباني گفتم:
ـ خوبه هم گوشيِ تو هست هم تلفنِ خونه.
ـ اشكال نداره عزيزم حتما مي خواسته مستقيم با خودت حرف بزنه.
از رو ميز بلند شدم و رفتم سمتِ اتاقم.
ـ چي شد؟!
بلند جوري كه صدام و بشنوه گفتم:
ـ سير شدم! ممنون خوشمزه بود. الان ميام كه گلا رو درست كنيم .
به سمتِ كيفم رفتم تا گوشيم و روشن كنم.
آخرين گل و گرفتم تو دستم و گفتم:
ـ ببين وقتي اينجوري با نخ دورش و مي بندي و بر عكس جايي ميزاريش كه نور نباشه، مخصوصا نور خورشيد گل همون مدلي خشك ميشه كه خريديش. اينم از آخري. آخيش تموم شد.
رادين هم گلارو گذاشت كنار و خودش و كشيد كنارم و دراز كشيد.
ـ چقدر زياد بودن!
برگشتم سمتش و گفتم:
ـ امروز نوبتِ توئه كه غر غر كنيا! خوبه گه من عـــاشقِ گلم.
من و كشيد سمت خودش و من كنارش پهن شدم با صدايِ بلند گفتم:
ـ نكن ديوونه.
خنديد و بلند شد و اومد نزديكِ من كه حالا دراز كشيده بودم. بوسه اي روي چال گلوم نشوند و گفت:
من: منم عـــاشقِ توام گلِ رزم!
و بعد گله مند اضافه كرد:
ـ جاي اينكه بشينم يه دل سير خانومم و تماشا كنم . مجور شدم از وقتي كه بيدار شده اين گلا رو درست كنم. توام بودي غر مي زدي.
براي لحظه اي دلم براي چهرۀ به شدت خواستنيش ضعف رفت. مخصوصا كه ژست با مزه اي به خودش گرفته بود. دستام و رو شونه هاش گرفته بودم كه نزديكتر نشه و گفتم:
ـ چقدر نگاه كني؟ بسه ديگه تموم شدم.
مچِ دستم و گرفت و گفت:
ـ تو چرا انقدر بي ذوقي؟!
به چشماي شيطونش نگاه كردم و با انگشت به گونه اش اشاره كردم و با لحن تهديد آميزي گفتم:
ـ اذيت كني گونه ات و گاز مي گيرمـــا!
خنديد و سري تكون داد و بي هوا لباش و رو لبام گذاشت.
پس زدن بي فايده بود. من بايد عادت مي كردم به بيشتر از اينا. دستام و رو موهاش گذاشتم و بعد از چند ثانيه از خودم جداش كردم.
نگاهِ خمار شده اش و رو صورتم چرخوند و رو چشمام ثابت نگه داشت. آروم گفتم:
ـ بريم يكم زير بارون قدم بزنيم؟!
با انگشت اشاره رو لبام كشيد و آروم با نفساش گفت:
ـ بريم خانومم!
***
زنگ زده بودم بگم بياي ببينمت!
حلقۀ دستام دورِ گوشي محكم و محكم تر شد. من با رادين خوش بودم. از ته دل نبود اما مي شد. اگه مي خواستم مي شد. مازيار براي من ديگه هيچ كس نيست.
يه غريبه است... يه غريبه. اين اس ام اس دليل بر اين نيست كه مازيار اگه بود همه چي خوب ميشد. مازيار مرد بود اما نه از جنسي كه براي زندگي باشه. عشق براي مازيار خلاصه مي شد تو هوس و بس.
سرم و بالا كردم و وقتي ديدم رو به رومِ هل شده از موقعيتم خندۀ همراه با ترسي كردم و گوشي و تو جببم گذاشتم. ليوانِ چايم رو از دستش گرفتم و گفتم:
ـ خيس شدي ديوونه. گفتم كه چتر و با خودت ببر.
در جوابم خيلي خشك و جدي گفت:
ـ كي بود كه متوجه حضور چند دقيقه ايِ من نشدي؟!
پر ترس لبم و از داخل گاز گرفتم و گفتم:
ـ داشتم فكر مي كردم يه خط ثابت بخرم! ايرانسل جديداً خيلي اس ام اس مي ده! چطور؟!
همقدم شديم و قندي به دستم سپرد:
ـ خوشم نمياد گاه و بي گاه حواست براي چند دقيقه از اطرافت پرت مي شه. اصلا خوشم نمياد!
ـ منم اصلا خوشم نمياد كه تو اينجوري حرف مي زني. انگار خطايي كردم.
ايستاد... وقتي ديدم حرفي نمي زنه برگشتم سمتش و منتظر بهش نگاه كردم. سري تكون داد و ابرويي بالا انداخت و گفت:
ـ نمي دونم چرا حسم مي گه تو حرف نزن... خودش برات مي گه!
ـ در هر صورت من نمي گم گوشيت مشكلِ. فقط مي گم دلم نمي خواد نگفته ها رو كسي غير از خودت عنوان كنه.
قند و گذاشتم تو دهنم و چتر و بستم... دستم و دورِ دستِ خاليش حلقه كردم.
ـ زيادي حساسي رادين! اونم به گوشيم.
ـ زيادي ميري تو خودت مهتـا! اونم بعد از هر بار ديدنِ صفحۀ گوشيت!
ـ نمي دونم چرا اينجوري فكر مي كني رادين. اما مي دونم كه من يكم به وقت نياز دارم شايد براي شروع زندگيِ جديدمِ كه حس مي كنم سختمِ باهاش كنار بيام!
دستش و دورم حلقه كرد و گفت:
ـ حس مي كنم يه حصاري دور خودت پيچيدي كه نمي زاره بهت نزديك شم. احساساتت عميق نيست.
ـ حسِ من مثلِ حسِ تو چندين ساله نيست. تازه داره شكل مي گيره آقــا!
ـ بارون شديد شد دختر. چتر و باز كن. يا حداقل به حرفم گوش كن و بيا بريم كافي شاپي جايي بشينيم.
ـ حلقۀ دستم و محكمتر كردم و گفتم:
ـ تو كه زيرِ بارون رفتن و دوست داشتي.
ـ دارم اما تو سرما مي خوري...
نمي خورم. در ضمن من چايي خوردنِ اينجوري رو به هزارتا كافي شاپ ترجيح مي دم.
اين و گفتم و ليوانِ خاليم تو سطل زباله انداختم.
بارون شديد و شديدتر مي شد و هر دومن خيسِ خيس شده بوديم.
همراه با حساي مختلف... سرد از حسِ دوگانۀ من و داغ از احساسِ گرمِ رادين...
نگاهي بهش انداختم. همزمان اونم برگشت سمتم.
قطره با روني و چشماي سبزش كه حالا مثل رنگين كمون چند رنگ شده بود نشست و پلكاش و روي هم گذاشت...
نفسي عميقي كشيدم و به خاطر صميميت تو وجودش بيشتر بهش نزديك شدم.
منو بيشتر به خودش فشار داد و با نفسايِ گرمش زيرِ گوشم زمزمه كرد...
ـ بهترين ساعتِ دنيا ساعتي بود كه ديدمت و قشنگترين مكانِ دنيا جاييِ كه هستي...
سرم و از ترس قطره هاي سمج بارون و سرديِ فكراي مختلفم تو سينه اش قائم كردم و جواب دادم:
ـ تو مي توني آرزوي هر زني باشي...
و تو دلم ادامه دادم... كاش منم يه روزي يه حسي از جنس عشق تو داشته باشم...

براي يه لحظه حس كردم لرزيد. احساس كردم كه سردشِ. پتو رو روش مرتب كردم و لبۀ تخت نشستم. چه آروم و ناز خوابيده بود.
ياد عكس بچه گياش باعث شد لبخندي رو لبام بشينه. دستم و بردم نزديك تر تا جاي گازم و كه ديگه خوب شده بود لمس كنم...
اما پشيمون شدم. روم و ازش گرفتم و بلند شدم. دلم نمي خواست با حس تنوع طلبي ئي كه در وجوم براي كششم نسبت به رادين حس مي كردم كاري كنم كه اين پسر وابسته تر بشه. رادين مي تونست جاي ديگه و با كسيِ ديگه خوشبت باشه.
اما چند لحظه بعد حسي مي گفت بايد براي زندگيِ جديدت تلاش كني.
صداي زنگ خبر از اومدنِ بچه ها مي داد. آهي كشيدم و سعي كردم حداقل الان به اين چيزا فكر نكنم. نگاهي به لباسام انداختم و رفتم بيرون و براي نرسيدنِ هرگونه سر و صداي احتمالي در اتاق و بستم تا رادين بيدار نشه.
تصوير سميرا كه به خاطر نزديكيِ زيادش به لنز دوربين دو برابر شده بود اين اجازه و نمي داد كه اطراف و ببينم در و باز كردم و رفتم سمتِ در واحد و منتظرشون شدم.
رادا با شوق زياد بغلم كرد و دسته گلي كه تو دستش بود و بهم داد و من باروي خوش به داخل دعوتش كردم. سميرا با ژست خاصي بيرونِ در ايستاده بود و نگاهم مي كرد. خنديدم و گفتم:
ـ دختر براي اذيت كردنم نقشه مي كشي؟ بيا تو. خوش اومدي!
در حالي كه ته چهره اش مي خنديد محكم زد به پيشونيش و گفت:
ـ اوه ماي گاد! صداتم تغيير كرده. لا مصب چه مي كنه اين شوهر!
ـ سميرا همسايه ها صدات و مي شنون بيا تو ديوونه! مگه چه كار كرده بچه ام؟ صدام همونه! بيا تو!
سميرا اومد داخل و بعد از اينكه در و بستم من و وسط خونه نگه داشت. مجبورم كرد چند دوري بچرخم و بعد رو به رادا گفت:
ـ نچ نچ! واجب شد يه فقره شوهر و اينا! ببين اينا آثارِ يه بارِ ها!
بعد با دستش و به من اشاره كرد و شروع به خوندن كرد:
قيامت قامتت قامت قيامت
قيامت كرده اي با قد و قامت
موذن گر ببيند قامتت را
به قد قامت بماند تا قيامت
رادا در حالي كه از خنده ريسه رفته بود گفت:
ـ خاكِ عــالم داداشم مي شنوه بيخيال بابا!
سميرا كه خودشم دستِ كمي از رادا نداشت نشست و گفت:
ـ گمجو بابا! مگه قيامت كردن كارِ بديِ؟ خيلي هم خوبه!
رفتم سمتِ آشپزخونه و در همون حال گفتم:
ـ حالا رادا ازش بپرس معنيِ اين شعر چيه؟! چه ربطي داره. اگه جوابت و داد...
سميرا انگشت اشاره اش و آورد بالا و گفت:
ـ اگه جواب دادم تو اسمت ماهي تابه هست!
ـ تو همينجوريشيم به منِ بدبخت هزار جور پسوند و پيشوند و اسم ناجور دادي اينم روش!
سمرا لحظه اي مكث كرد و بعد از كمي تفكر گفت:
ـ اولا كه درست نيست ما اشعار را معني كنيم! دوما اينكه اين اشعار زيباييشان به اين است كه معني را خودمان در دلمان بفهمييم! سوماً معنيش كاملا مشهود است. اگر من بازگو كنم يعني شما دو تن از يولانِ اين جامعه هستيد.
رادا كه نزديكش بود آنچنان كوبيد تو كله اش كه سميرا با صداي بلند ناليد...
سيني به دست رفتم بيرون و گفتم:
ـ سسس! بچه ام خوابِ. نمي خوام بيدارشه يكم مريضِ!
ـ در ضمن سميرا خان هنوز رابطه اي نبوده! تو همون در دهنِ مردميا! كه نميشه بست!
پشت چشمي نازك كرد و گفت:
ـ بيا شوخي هم مي كنيم اينجوري پاچه گيرمون ميشي!
اين و گفت و تكيه اش و گرفت و چاييِ تو سينيِ و برداشت. ليوانِ چاي رو بالا برد و گفت:
ـ به به اگه بدوني چه لذتي داره كه وسائلِ نو رو افتتاح كني!
براي اينكه بزنم تو پرش گفتم:
ـ اتفاقا پريروز خدمه اومده بود براي نظافت و اينا. يه ليوان خواست براي دندون مصنوعياش! فكر كنم همين و بهش داده بودم!
سميرا ليوان و از دهنش فاصله داده بود و با چشماي گرد شده به من نگاه مي كرد.
خنده اي كردم و بعد از سر زدن به سوپم تصميم گرفتم كه سري هم به رادين بزنم. صداي نگرانِ رادا متوقفم كرد:
ـ راستي چرا رادين حالش خوب نيست؟!
لبخندي زدم و گفتم:
ـ نگران نباش. ديروز تو بارون رفتيم بيرون فكر كنم سرماخورده.
سميرا با بدجنسيِ تموم تكيه داد و گفت:
ـ مواظب باش! مردا خيلي دوست دارن سرما بخورن و گاهي هم انتقال بدن.
رادا ريز مي خنديد و من در حالي كه چپ چپ نگاهش مي كردم زيرِ لبي و پر حرص گفتم:
ـ سميــــرا!
ـ كوفت و سميرا خوب راس مي گم!
ـ خجالت بكش گه يه كلمه از اينارو بشنوه خودت بي آبرو ميشي.
اين و گفتم و با گفتنِ الان ميام رفتم سمتِ اتاقمون.
در و باز كردم و رفتم داخل.

ادامه دارد...




roman ماه من (34)
roman ماه من (34)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

عكس متحرك متحرك طبيعت Nature

عكس متحرك متحرك طبيعت Nature

 

 

 

 



عكس متحرك متحرك طبيعت Nature
عكس متحرك متحرك طبيعت Nature

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

رمان پانتي بنتي(8)

رمان پانتي بنتي(8)

درد ، از ساق پاش به رونش و از اونجا به تيره كمرش راه ميگرفت ...
هق هقش ، تو گلو خفه ميشد ...
عمه زبيده ، ناقص به پهلو افتاده بود ...
زن عمو نرجس ، حيرون و سرگردون ، بدون طاها ، كه فعلا حق نداشت تو اين هوا ، آفتابي بشه ، پا به خونه عمه زبيده گذاشت ...
مردان ، جلسه مردانه اشون رو تو خونه شيخ صالح برگزار ميكردن ... بايد اين بار ، قرارداد صلح بين دو طايفه ، سفت و سخت تر از همه قراردادها و همه فصل ها ، بسته ميشد ...
سخت ترين انتقامها ، براي دو طايفه اي كه از فصل ، سر پيچي كنه و ماده اي از مفاد مهم توي فصل رو زير پا بذاره ، تحرير شد ... به امضاء تمام شيوخ رسيد ... به امضاء تمام بزرگان طوايف رسيد ... همه هم پيمان شدند ...
ناديا فراموش شد ...
فيصل مبرا شد ...
ديگه خطري ، فرزاندان ذكور طايفه شيخ حَمَد رو ، تهديد نميكرد ...
حل و فصل ها ، انجام شد ...
فصيله ها ، هر چهار تا انتخاب شد ...
يوم الخميس ، يوم الفصل ( روز پنجشنبه ، روز فصل ) ...
قرار داد سفت و سخت ... با خون هر دو طايفه برادر ، به امضاء رسيد ... جنگ خوابيد ...
پانتي ، كشون كشون ... پر ترس ... پر دلهره ... بي اينكه بدونه چرا ؟ كجا ؟ به چه جرمي ... طبق چه اصلي ... از بغل نيمه هوش عمه زبيده ، بيرون كشيده شد ...
با پاهايي كه دردش از رون ميزد تو كشالها ، از اونجا تو تيره كمر ... از تيره كمر به قلب و از قلب ، به سلول سلول بدن ... و باز برميگشت و دور مسلسل وار ...
پانتي كشون كشون ، بي اينكه تكه اي لباس ، براي فصيله ي اولي برداشته بشه ، بي اينكه خداحافظي اي با عمه زبيده ي گريون و پر ناله و نفرين داشته باشه ... بي اينكه بدونه چرا ... در ميون ناله و زاري و شيون و آواي حزين زنهاي همسايه ، به بيرون كشيده شد ...
بيرون از حوش عمه زبيده ... خونه ي پناهش ...
قلبش ، گنجيشك وار ميكوبيد ...
لباسهاي عمه زبيده به تنش ، گريه ميكرد ...
چشمهاي رميده اش ، ترسان ، ني ني ميزد ...
موهاي پريشونش ، زير شيله ...
صداي يزله ...
كوبشهاي پر صدا ...
نخلستون لرزون ، زير لرزه هاي پاهاي پر صدا ...
عروسي هفت روزه و هفت شبه ، تو شب دوم ، بسته ميشد ... عروس باكره ، مرده بود ... فصيله جايگزين شده بود ... رد و بدل شده بود ...
حجله گاه آماده بود ... داماد پانزده شانزده ساله مشمول نشده ، آماده دامادي بود ...
مردها اعتماد به نفس تزريق ميكردن ...
دله ها قل قل ميخورد و قهوه ها دم ميكشيد و به حلق مردهاي تازه صلح كرده و فصل داده ريخته ميشد ...
صداي كاسوره ...
صداي تنبور ...
صداي تيرهاي هوايي ...
آواي حزين زنهاي هر دو طايفه ...
يكي براي فصيله بر باد رفته ... يكي براي دخترك بي گناه ، از لكه ننگ شسته شده ... نوحه سرايي ميكردن ...
مردها ، شاباشهاي بسته بسته ، سبز رنگ ، به هوا پخش ميكردن ... پسرها وسط شلوغي شاباشها رو جمع ميكردن ...
بيست ليتري ، بيست ليتري ، عرق اعلاي كشمش ، به وفور ، پخش و توزيع ميشد ...
دامادِ دو شب دو عروس ، مست ميشد ...
در ميون جوونترهاي دو طايفه ، اعتماد به نفسش تقويت ميشد ...
بايد ركورد ميشكوند ... حداقل براي اثبات مردانگيش ، بايد ركورد سه دقيقه اي فيصل رو ميشكوند ...
حجله گاه ، بي زافونه ...
حجله گاه ، بي عروس سفيد پوش ... حجله گاه وحشيانه ...
حجله گاه ، سلاخ خونه ...
بوي خون ...
بوي مرگ ...
بوي عروسي ...
هلهله ...
هوسه ...
اتاق نيمه تاريك ...
زندان تن و روح ...
و عروس ترسيده اي كه حتي جرات جيك زدن هم نداشت ...
عروسي كه به مسلخ برده شده بود ...
براي دريدن ...
براي به وحشيانه ترين حالت ، دريده شدن ...
دامادي كه تازه سنت شده بود ولي مردي رو خوب تو گوشش ، آموزش داده بودن ...
دامادي كه بايد زن ميگرفت ، تا مجوز خروجش صادر بشه ...
دامادي كه نه عروس ديشبش ، قلبش رو لرزونده بود ، نه امشب ...
دامادي كه آرزوهاي جوونيش ، بسته به ركوردي بود كه امشب ميشكست ...
تيرها پر صدا تر شد ...
يزله ها كوبنده تر شد ...
هوسه ها ، پر رشادت تر خونده شد ...
گرم ...
با صداي بلند ...
جمعيت قل قله ميكرد ...
داماد از ميون جمعيت ، به حجله گاه فرستاده ميشد ...
با سلام و صلوات ...


تو كوچه تنگ و باريك منتهي به خونه دراندشت شيخ صالح ، كه حجله گاه عروسي بود ، مردها ، داماد به دوش ميكشيدن ... بلند ميكردن ... هورا ميگفتن ... دست به شونه اش ميكشيدن ... تير هاي هوايي به افتخار داماديش ، در ميكردن ... و باز راه مي افتادن ...
نيم ساعتي ، داماد رو در ميون پاي كوبي ، همراهي كردن ... عاقبت ، در خونه شيخ صالح ، همه ايستادن ...
زاوافيف ، هوسه خوني ميكردن ... داماد رو سه بار به روي دوش بلند كردن و پايين گذاشتن ... عاقبت ، وقتي به اندازه كافي اعتماد به نفس داماد ، به سقف رسيد ، همگي با هم ، صلواتي ختم كردن و داماد رو به حجله رسوندن ...
پانتي ميون اتاق تنگ و خفه اي كه ، نفس براي كشيدن ، كم داشت ... بوسيله زافونه هايي از اقوام شيخ صالح ، دوش گرفته ، نيمه خيس ، لرزون ... با لباسي نو و تميز ، تو كنج چارديواري ، گوشه ترين جا رو انتخاب كرده بود ...
ميلرزيد و هر چي خدا سراغ داشت صدا ميكرد ...
نميدونست قراره چه اتفاقي ، بعد از اون خون و خونريزي ، بر سرش بياد ...
اصلا چرا اون ...
اين وسط ، گناهش چي بود ...
چرا به گرو گرفته شده بود ...
قلبش از گنجيشك تند تر و سطحي تر ميكوبيد ...
تاريكي ، با نوري خفيف از بيرون ، روشن شد ... نوري كه راه به داخل چارديواري ، باز كرد ... نور سفيدي كه پر از ذرات معلق توي فضا بود ... گرد و خاكي كه توي نور ، ميرقصيدن و ميچرخيدن ...
سايه اي مخوف ، از ميون صدا ها ، پا به داخل گذاشت ...
سايه نزديك ميشد و قلب پانتي ، كوبنده تر ميكوبيد ...
سايه نزديك تر ميشد و زانوي پر درد پانتي ، بيشتر تو سينه اش فرو ميرفت ...
دستهاش ، ناخودآگاه چليپا ، روي سينه هاي تازه نوك زده اش ، سفت شده بود ...
زانوهاش لرزون و پر درد ، تو سينه جمع شده بود ...
موهاي مشكي چون ابريشمش ، با رنگ كدري كه از آب نا سالم و صابون سبز رنگي كه باهاش شسته شده بود ، به خود گرفته بود ، تو صورتش ، آشفته بود و حال و روز آشفته اش رو بيشتر به رخ ميكشيد ...
سايه نزديك تر شد ...
بوي گندي از همين فاصله به دماغش ميخورد كه گه گاهي از دهن فيصل ، از فاصله سه متري ، دماغش رو پر كرده بود و ميدونست بوي خوبي نيست و متهوعش كرده بود ...
اضطرابش بيشتر ميشد و دست و پاش و قلبش و بند بند وجودش ميلرزيد ...
نفسهاش تند و سطحي ، سينه اش رو بالا و پايين ميكرد ...
چشمهاي رميده اش ، لحظه به لحظه لرزون تر ميشد ...
سايه ، دشداشه به تن ، نزديك تر ميشد ...
پانتي جيغ خفه اي كشيد ...
مث پر كاه از كنج ديوار ، جدا شد ...
به وسط اتاق تنگ و گرفته كشيده شد ...
پيراهن دور كمر چين ژرژت كرم رنگش ، بالا كشيده شد ...
جيغ زد ...
صدا اومد : خفه شو ... ساكت ...
از بيرون صداي هلهلهه بلند تر به گوش رسيد ...
مردها يزله كوب ، هوسه خوني ميكردن ...
اعتماد به نفس تزريق ميكردن ...
پانتي داشت چي ميشد ...
چي به سرش ميومد ؟ ...
تجاوز ، يا ازدواج طبق سنت خدا و پيغمبر ؟ ...
قبلتُ اي كه به ضرب سيلي اي كه از دستهاي سنگين ، يدو خورده بود ، از دهنش بيرون زده بود ، چه معني و مفهومي داشت ؟ ...
آرزو ميكرد ، توي طويله عمه زبيده باشه ، ميون گاوهاي خشمگين و شيهه كش ... گاوهايي كه پره هاي بينيشون با حلقه اي طلايي ، قهوه اي و كثيف ، سوراخ شده بود و تكون ميخورد ...
خداها ، خداهايي كه بلد بود و صدا كرد ...
دستهايي ، قبل از اينكه به طرفش دراز بشه ، مشت شده بود ...
سايه به روش افتاد ...
بي اينكه بتونه چشمهاي رميده اش رو كه ني ني ميزد ، از دو گوي آتشين مشكي رنگ جدا كنه ...
دستهاش هنوز چليپا بود ...
رو دو سينه تازه نوك زده اش ...
نابالغ ...
و مردي كه تازه سنت شده بود و با هيكلي به مراتب ، پر تر ، قوي تر ، درشت تر ، پر زور تر از اون ، به روش افتاده بود ...
جيغهايي كه ميون خنده هاي پر قهقهه سايه ، خفه ميشد ...
سايه اي كه دست برد و دشداشه سفيد رنگي كه تو اون تاريكي ، بيشتر به روح شبيه اش كرده بود رو به كمر گره كرد ...
معصوميتي كه به سرعت ركورد ميشكست تا بر باد بره ...
روحي كه كاملا شرعي ، عرفي ، فصل شده بود و مورد تجاوز قرار ميگرفت ...
دستهايي كه به دور هيكلش ، حلقه شد و تخت كمرش رو به زمين سفت كوبيد ...
بي اينكه به روي حجله آماده شده وسط اتاق ، كشيده بشه ...
چشمهايي كه رنگ خون داشت ...
دهاني كه به جاي بوسه ، نوازش ، حرف ... بوي الكل ميداد ...
دو پايي كه به روي دوش سايه افتاد ...
تقلايي كه راه به جايي نداشت ...
لباسي كه به زور از تن بيرون كشيده شد ...
دردي كه به جونش پيچيد ... از دو پاي مضروبش ، يا چي ؟ ...
نفهميد ...
اون درد عميق كه تو تيره كمرش راه گرفت ، از چي بود ...
نفهميد ...


مردي كه به روش افتاده بود و اهميتي به آواي حزين پر التماسش نميداد ...
صداهاي يزله كوبي كه هوسه خون از بيرون به گوش ميرسيد ، و جيغ خفه اي كه از درد ، به گلوي پانتي حمله كرد و تو نفسهايي پر شه** وت ، خفه شد ...
نفسهايي كه با هر دم و باز دم ، بوي تندي به دماغش ميپيچوند و متهوعش ميكرد ...
نفسهاي پر هن هني كه از سينه سايه ، بلند ميشد ...
سايه اي كه شايد كمتر از سه دقيقه ، طول كشيد ، تا ركوردي مردونه به جا بذاره ...
سه دقيقه كمتري كه طول كشيد تا براي هميشه ، معصوميتي رو بر باد بده ...
دختركي كه تو سن كمتر از يازده سال ، زن شد ...
بي اونكه بفهمه چي بر سرش گذشت و چطور زن شد ...
بي اونكه حتي بفهمه زن شد ...
پانتي چشم و گوش بسته اي ، كه تا يكي دو سال پيش ، تنها ، از عالم مردها ، بوبولي با مزه اش رو ديده بود ...
پانتي اي كه ، كمتر از دو سال ، از دنياي پر از بچگي اش جدا شده بود ...
از آغوش مادري كه تا پاي جون محكم نايستاده بود و دستهاي كوچيكش رو از دستهاي بزرگ و پهن يدو بيرون نكشيده بود ...
پدري كه مرده بود تا دختركش ، فصيله شه ...
قرباني شه**وت متوحش فيصل ...
سايه اي كه به روش افتاده بود و تو كمتر از سه دقيقه ، از دنياي پر خواب و خيالش ، بيرون كشيده بودش ...
سايه بلند شد ...
بي اينكه به قيافه ترسيده پانتي ... به هق هق خفه پانتي ، به صداي پر كوبش گنجشك وار قلب ترسيده پانتي ، به چشمهاي پر از معصوميت دخترك بي گناه ، نگاه كرده باشه ...
سايه دور شده بود ...
پانتي رو با درد خفه و گاه تند پيچيده تو بند بند تنش ، روي زمين رها كرده بود ...
در رو باز كرده بود ...
صداي هلهلهه هاي زنانه ...
صداي هوسه ها و صلواتهاي مردانه ...
صداي مبروك مبروك ...
گامب گامب دردي كه هنوز نفهميده بود از كجا به جونش افتاده ...
از پاش ، يا از پاهاش به روي دوش سايه ...
دستهاش هنوز چليپا روي سينه هاي تازه نوك زده اش بود ...
زافونه ها به داخل اتاق هجوم آورده بودن ...
دستمالها به خون آغشته شد ...
فصيله اولي ، پرداخته شده بود ...
قائله ختم به خير ! شده بود ...
جنگ بين مردها ، تموم شده بود ...
صداها بي صدا تر ميشد ...
چشمهاي رميده اش بي اونكه بسته بشه ، همونطور چمپاتمه زده ، با پاهايي كه هنوز سعي ميكرد با دردي كه از وسطشون به بيرون راه پيدا ميكرد ، تو سينه جمع كنه ، به پهلو ، وسط همون اتاق تنگ و تاريك ، مچاله شده بود ...
زنهاي هلهلهه كن ، دستمالهاي آغشته به خون و نجاست رو به لاي پاهاش ميكشيدن و پانتي شيهه اي مث شيهه گاو در حال احتضار ميكشيد ...
ههيعععع ...
هههيععع ...
چشمهاش باز بود و هنوز از ترس دو دو ميزد ...
موهاش آشفته تر تو صورتش ريخته بودن ...
صداي هههيععع هههيععععش قطع نميشد ...
هيستريك ، چشمهاش از حدقه در اومده ، به روبرو زل زده بود ...
بي اينكه بفهمه دردي كه هنور تو تيره كمرش ميپيچه ، از چماق پر صدايي هست كه روي جفت پاش فرود اومد ، يا پاهايي كه دو دقيقه و نيم ، روي دوشهاي سايه بود ...
تب كرده بود ، لرز كرده بود ، عرق كرده بود ، ولي هنوز ، دستهاي چليپاش رو از روي سينه هاي تازه نوك زده اش ، پايين نكشيده بود ...
صبحونه آورده بودن و نخورده بود و جيغ كشيده بود و پره هاي بيني اش باز و بسته شده بود و هيع كشيده بود ...
ظهر شده بود و باز سايه ، از توي روشنايي نور ، به داخل خزيده بود و آرومتر از شب قبل ، به حجله گاه كشونده بودش و باز پاهاش به روي دوش سايه افتاده بود و باز هيع كشيده بود و هنوز دستهاش چليپا بود ...
زنها كشون كشون به حمام برده بودنش و شسته بودنش و خشكش كرده بودن و باز لباسي نو به تنش پوشونده بودن و باز به اون زندان تنگ و ترش برش گردونده بودن و دستهاش هنوز روي دو سينه تازه نوك زده اش چليپا بود ...
شب شده بود و سايه تو تاريكي پيدا شده بود و به درد كه توي كمرش پيچيده شده بود ... كه ديگه عادت كرده بود بهش ... كه بپيچه و تاب بخوره و بره و برگرده ... اهميتي نداده بود و باز ، پاهاش رو به دوش انداخته بود و پانتي نفهميده بود ...
نفهميده بود كه چطور در عرض كمتر از بيست و چهار ساعت شده ، زباله دوني نجاست هاي پر شه** وت مردي كه توش تف ميشد و از كنارش بلند ميشد و اتاقي كه ميموند براي تنهاييش ...
و باز و باز ...
و نجاستهايي كه هي ميشست و هي پاك نميشد و هي هههيععع ميكشيد و هي دستهاش رو چليپا به روي سينه هاي تازه نوك زده اش فشار ميداد و ميلرزيد ...
هي پاك نميشد ...
سايه اي كه هر بار ميومد و بو ميداد و متهوعش ميكرد و باز ...
زير چلش رو گرفته بودن ...
به داخل ماشيني برده بودنش ...
محل زندگيش ، عوض شده بود ...
شهريت داشت ، آب لوله كشي ...
بي صداي گاو ...
بي طويله ...
بي نخلستون ...
اتاق سفيد ، با تخت و كمد و دراور سفيد ...
پاتختي هاي سفيد ...
لباسهاي نو و تميز ...
و سايه اي كه هر شب ، با چشمهاي سرخ به روش ميلغزيد و پاهاش رو به دوش ميكشيد و بالشي به زير كمرش ميكشيد و هيكل نحيفش رو به بالا ميكشيد و تف ميكرد و ميرفت و پانتي رو تو خودش مچاله ، ول ميكرد ...
زني كه با مهربوني ، مادر وار ، تر و خشكش ميكرد و كاچي به خوردش ميداد و به زور عرقيجات گرم و تند به حلقش فرو ميكرد و دكتري كه معاينه اش ميكرد و درد كمري كه ديگه خفيف تر ميشد و معلوم نبود اثر جادويي اون دكتر مرديه كه پاهاش رو معاينه كرده بود و بسته بود ، يا زني كه پاهاش رو به روي صندلي اي بزرگ كه از وسط ، چاله اي داشت و دو تا پا بند به دو طرف كه به جاي روي دوش بايد پاهاش رو به روي ركابهاي صندلي ميذاشت و معاينه اش ميكرد و دارو ميداد و شستشوش ميكرد ...
يا عادتي كه همراه با جيغ و ترس و چشمهاي از حدقه دراومده ني ني زن ، با دستهاي چليپا ، به سايه ي افتاده روش رفته رفته ، كسب ميكرد ...
و سايه اي كه يك روز ، ميون هلهلهه و يزله و جشن و پايكوبي و هههيععع هههيعع پانتي از دوباره شنيدن اين صداها ، رفت ...
رفت و زني به جا گذاشت كه هنوز تو خودش مچاله ميشد ...
هنوز دستهاش رو چليپا به روي سينه ها متورم تازه نوك زده اش ،فشار ميداد ...
و اين بود ، زفاف بنتي گونه ، پانتي ... و اين نفرتي كه عمق ميگرفت و از شنيدن اسم سايه اي به نام فرهاد ، رنگ جنون ميگرفت ...


از بچگي ، تو يه خانواده آروم به دنيا اومده بود ... سالها ، پدر و پدر بزرگ به گوشش خونده بودن : پسر بايد آروم باشه و پي شر نگرده ... گرچه ، اغلب مصالحه جو به نظر ميرسيد ، دوست نداشت زياد دور و بر شر بگرده ، ولي ... در كل بچه شيطوني بود ...
تفاوت ميون خودش و برادر بزرگترش ، همين شر و شور ذاتي بود ... فرام ، سر بزير بود ... چَشم گو ... متانت داشت ، كمتر كسي روي حرفش حرف ميزد ... ولي فرهاد ... كمتر چشم ميگفت ، كمتر ميل به صلح داشت ...
از وقتي خودش رو شناخته بود ، مطمئن بود كه با بچه هاي هم سن و سال دور و اطرافش ، تفاوت فاحشي داره ... گرچه كه ، هميشه تو مدرسه ، بچه ها به كوله ي هم ، حمله ور ميشدن و خوراكي هاي همديگه رو چنگ ميزدن و غارت ميكردن و ميخوردن ... ولي خوراكيهاي او ، هميشه جاش محفوظ بود ، حتي اگه با ادب و احترام ، خودش تقديم هم كلاسيهاش ميكرد ...
بچه ها ، بازي ميكردن ، ولي نه با او ... دست ميدادن و شوخي ميكردن ، ولي نه با او ... از گوشه گيري متنفر بود ... دوست نداشت مث يه بچه جذامي ، كنج آفتاب كم رمق زمستوني ، يه گوشه تو حياط مدرسه بايسته ، بي شر و شور ، بي هيجان ، بي پربچگي كردن ، تا زنگ بخوره و بره سر كلاس ...
فرام راحت بود ، خودش رو با شرايط وفق داده بود ، سنش هم از اون بيشتر بود ... تو خونه بجز فرام ... خودش و خواهرهاش ، دينا و ديانا ، يه برادر داشت ... برادري كه مريض بود ... بيماري ژنتيكي ... اونم بخاطر ازدواجهاي فاميلي ... هيچوقت درك نميكرد چرا ... چرا وقتي اينهمه دختر هست براي ازدواج ، حتما بايد يا از عراق دختر براي ازدواجشون ميفرستادن ، يا از همون دور و اطراف ، از اقوام ، كسي رو براي ازدواج انتخاب ميكرد ...
زندگي ، ميون انسانهاي پر تفاوت ، سخت بود ... گرچه هم زباني ، فاصله غربت رو كم ميكرد ... گرچه همسايگي ، فاصله مكاني رو كم ميكرد ... گرچه ساعتها و دقيقه ها ، براي او و اطرافيانش ، يكي بود و بي اختلاف نصف النهار مبدا ... ولي اختلاف كيش و آيين ، فاصله ها رو به حداكثر ممكن ميرسوند و غربت رو بيش از اونچه فاصله زماني به ارمغان بياره ، با خودش مياورد ...
مشكل از زبان نبود ، همه هم زبان بودن ... با نود و نه درصد بچه هاي مدرسه ، هم زبان بود ... مشكل از فقر مالي نبود ... باباش هم ملاك بود ، هم كارگاه ساخت طلا داشت ، هم طلا فروش بود ... هم كارگاه بزرگ تراشكاري داشتن كه مال عموشون بود ... بعد از عمو به اونها رسيده بود و ... ميچرخيد ، خوب هم ميچرخيد ...
كم كم فهميد ... تفاوتش رو با بچه هاي هم سن و سالش فهميد ... دين ... تنها تفاوت ميون خودش و بچه هاي اطرافش دين بود ... از همون بچگي ، يه جور دين ستيزي داشت ... حتي وقتي مسلمان شده بود ، باز هم با معقوله اي به اسم دين كنار نيومده بود ... گرچه فرام خيلي خوب براش جا افتاده بود و وقتي صبي بود ، يه مندايي به تمام عيار ، و وقتي مسلمان شد ، يه بچه مسلمون تموم و عيار ... ولي براي اون ، جا افتادني نبود ...
به نظرش معنا نداشت ، وقتي يه خدا رو همه ميپرستن ، سر چگونگي پرستشش ، اينقدر حرف و حديث باشه ... وقتي نجس خطاب ميشد و بعدها طاهر شد ، دست دادن باهاش صواب شد ... بوسيدنش حلال شد ، خوراكيهاش ، حلال شد ... نفرتش بيشتر شد ... تا جائيكه به درجه خنثي بودن ديني رسيد ... ديگه بودايي و مسلمان و مندايي و مسيحي براش توفير نداشت ... معنا نداشت ... ذهنيتش از يه خدا و هزاران دين ، با پوزخند همراه شده بود ...
مگر همه انسان نبودن ؟ مگه در آفرينش همشون يه خدا دست نبرده بود ، مگه همه از يه گل سرشته نشده بودن ؟ پس اين تفاوت ها و فخر فروشيها براي چي بود ؟ هر كي ميتونست خداش رو به همون نحوي كه دوست داره بپرسته ... هر كي ميتونست با خداش به زبون خودش راز و نياز كنه ... خدايي كه كتابي ميداد دست پيامبراش و اونها رو براي ارشاد امت ميفرستاد ، چه لزومي داشت كه هر كسي خودش رو برتر بدونه نسبت به ديگري ؟
مگه خدا تو آفرينش انسانها ، تبعيض قائل شده بود و عده اي رو به عده ديگه برتري داده بود ؟ مگه دين اونها ، ادعاي دروغين بود ؟ مگه كتاب اونها ، كتابي نبود كه دست پيامبرشون يحيي داده بود تا بوسيله اون ، انسانها رو به صلح و آرامش و دوستي و رهايي از نفس اماره ، راهنمايي كنه ؟ پس چرا بايد به خاطر داشتن دين ، تحقير ميشد و حق و حقوقش ضايع ميشد ؟
چرا بايد گوشه گير ميشد و از درون ميسوخت و براي داشتن چارتا دوست زپرتي ، رشوه ميداد و با باجهاي مختلف ، دوست نگه ميداشت ؟ او كه عاشق رهبري و سر دستگري بود ... او كه دوست داشت هميشه جلب توجه كنه و چارتا دور و برش باشن و توانائيهاش رو ستايش كنن ، چرا بايد براي داشتن اين كوچيكترين حق هاش ، رشوه ميداد ؟
از پدر و مادر مندايي متولد شده بود ، نيازي نبود كه پونزده سالگي وقتي به سن تكليف ميرسيد ، سنت كنه و مسلمون بشه ... ميتونست صبي بمونه ... ولي چطور ؟ وقتيكه پدر و برادرش در ميان منداييها ، مطرود بودن ، بچه چه جايگاهي ميتونست داشته باشه ؟
وقتي ، از جمع منداييها مطرود بود ، و در ميان مسلمانها نجس تلفظ ميشد ، چطور ميتونست يه دل و يه دين بمونه ؟ طرد از ميان يه جمعيت كوچيك و حداقلي ، خيلي راحت تر از طرد شدن از طرف جمعيت متهاجم دور و برش بود ... پس به نفعش بود مسلمون باشه و همين دليلش براي مسلمون شدن بود ... بدون اينكه حتي يه آيه از قرآن رو حفظ باشه ، مسلمون شده بود و از احترام ميون مردم برخوردار شده بود ... شايد بايد از همون ابتدا ميرفت يه جايي كه دين خاصش ، دليلي براي تحقير و تكريمش نباشه ...
بخاطر غسلهاي هفتگي ، مجبور بودن در كنار كارون زندگي كنن ... پس بچه اهواز بود ... اونجا بدنيا اومده بود و اونجا رشد ميكرد ... دوستان زيادي نداشت ، درحاليكه دوست داشت ، داشته باشه ... ذاتا اجتماعي بود و عاشق شلوغي ... از گوشه گيري و انزواي ناخواسته اي كه براش بوجود اومده بود متنفر بود ...
يه عمر تنهايي ، يه عمر نجس به حساب اومدن ... يه عمر تفاوت داشتن ، نتونسته بود روي اخلاق و خصيصه هاي ذاتيش ، تاثير بذاره ... كمبود داشت ؟ خوب داشته باشه ، ميتونست با روشهاي مختلفي اين كمبود ها رو رفع و رجوع كنه ...
راهكار پيدا ميكرد ... گاهي با پول بي زبون بابا ... بچه ها اكثرا ، از يه بچه لارج خوششون ميومد ... اين يه راه براي جلب دوست بود ... عشق سر دسته گري داشت ... رهبري ...
بايد تلاش زيادي ميكرد تا بتونه ، جايگاه مقبولي بين هم محلي و هم كلاسي و همسايه و هم سن و سال بدست بياره ... با پول خيلي جاها كارش راه مي افتاد ... وقتايي كه بين پسرها ، لوطي گري ميكرد و همه رو به صرف ناهار يا شام دعوت ميكرد و خرج ميكرد ، نمك گير ميكرد ... گاهي دينش از يادها ميرفت ...
گزينه ديگه اش ، توانايي بود ... از هوش ذاتيش ميتونست استفاده كنه ... گاهي تو ورزش ... ميتونست سر آمد باشه ... شناگر ماهري بود ... مدال مي آورد ، حتي اگه كساني بودن كه سعي ميكردن ، حقش رو بخورن و نذارن به جايي برسه ... صداش به جايي نميرسيد ... ولي تلاشش ... بهر حال ميتونست از اين طريق موقعيت اجتماعي و جايگاهي براي خودش ، كسب كنه ...
ميتونست تو درس خيلي خيلي خوب باشه ... چارتا بچه هم سن و سالش براي رسوندن تقلب هم كه شده ، چشم رو دين و آيين متفاوتش ميبستن و خودشون رو بهش ميچسبوندن ...
دوستاني براي خودش پيدا كرده بود كه ، گرچه پر تظاهر و ريا كار و سطحي بودن و به دنبال منافعي ... ولي ... همينكه هميشه مجبور نبود تو خودش فرو بره و گوشه عزلتي انتخاب كنه و منتظر يكشنبه بعدي بمونه تا با روحاني صحبت كنه و از حسهاي بد رها شه و غسل كنه و طلب آمرزش ، بهتر بود ...


كم كم كه بزرگتر شد ، ترجيح داد زياد خودش رو درگير دين نكنه ... براش فرقي نميكرد ، ولي همونقدر كه براي اون بيتفاوت بود ، براي ديگران يه تفاوت فاحش به حساب مي اومد ... همينكه هر سال موقع ثبت نام مدرسه ، بايد ذكر ميكرد كه به چه ديني ايمان داره و از اقليتها محسوب ميشد ... اقليت بودن ، به جنون ميكشوندش ... دوست داشت تابع جمع باشه و تو شلوغي و ازدحام جمعيت شناور باشه ... سبك و سيال ...
كم كم بزرگتر شد ... تفاوتها فاحش تر شد ... نگاهها جون دار تر شد ... پوزخندهاي خودش هم عميقتر شد ... همينها كه دينش رو به تمسخر ميگرفتن ، هر جا كم مياوردن و نياز به اون داشتن ، دورش جمع ميشدن و چشم به روي دين و آينش ميذاشتن ...
بازم ، بزرگتر شد ، به سن تكليف رسيده بودن ... پونزده سالگي اي كه براي فرام اومده بود و تصميش رو گرفته بود و دلشو يه دله كرده بود و مسلمان شده بود ... دينا هم همينطور ...
همش از مردن مندا شروع شد ... برادر بيمارش مرد ... نياز به پيوند داشت ، پيوند خوني ، ولي تو خانواده اش ، كسي قرابت خوني باهاش نداشت لوسمي بينشون ارثي بود ... عموش هم به همين دليل مرده بود ... برادرش ، به همين دليل ...
با اينكه پيوند زده بود ، با اينحال ، پيوندش با فرام ، رد شده بود ... برادرش مرده بود ...
با يه عالمه بدبختي ، گشتن و پول خرج كردن ، پيوند مناسبي پيدا كرده بودن كه احتمال قبولش از بدن مندا ، زياد بود ... فرد دهنده پيوند ، به محض اينكه فهميد با يه غير هم كيش خودش ميخواد پيوند داشته باشه ، از دادن اون مايع حيات بخش ، سر باز زد ... براش مهم نبود كه جون يه پسر بچه تو دستهاي شفا بخشش قرار داره ... مهم دين و آييني بود كه اونها رو از هم جدا ميكرد ...
به ناچار ، پيوند بين فرام و مندا صورت گرفت ... به هفته نكشيد كه پس زده شد ... كبد مندا از كار افتاد ... يرقان گرفت و مرد ... خانواده بيش از پيش از خود متنفر و تو خود فرو رفته بودن ...
پدر تصميم بزرگي گرفت ... دوست نداشت بخاطر اقليت موندن ، جون بچه هاش رو از دست بده ... از نظر پدر ، فرقي نداشت ، مهم پرستش يه خدا بود ، پس فرقي نداشت كه به دين مندايي روزه بگيره و نماز بخونه يا به دين اسلام ... مهم نبود براخه بخونه يا نماز ... مهم نبود سي روز پشت سر هم روزه بگيره ، يا سي و شش رو در طي سال ... مهم نبود سالش سيصد و شصت روز باشه ، يا بشه سيصد و شصت و پنج روز ... وقتي قرار به بقا باشه ، ايام خمسه ، نماد چي بود ؟ چه مفهومي داشت ؟ ...
مندا كه مُرد ، پدر تصميم آخرش رو ، گرفت ... مطرود شدن يا باقي موندن ؟ زندگي كردن ؟ ...
يه چرخش چند درجه اي كرد و قبله رو از شمال ، به طرف كعبه چرخوند ... چارتا ذكر ياد گرفت ... و ياد گرفت بجاي براخه ، نماز بخونه ... بجاي روزه هاي سي و شش روزه ، ماه رمضان ، روزه بگيره ... سنت كنه ... پدر ، تو سن چهل و هشت سالگي ، سنت شد ...
زندگي با جريان سيالش گذشت ... حالا همه اعضاي خانواده به دين اسلام دراومده بودن ... از جايگاه اجتماعي برخوردار شده بودن ... براي ثابت كردن اين جايگاه اجتماعي ، چه بهتر كه خودشون رو بين اقوام عشيره ها هول ميدادن ... وقتي كه از بين جامعه مندائيان ، مطرود شده بودن ، چه بهتر كه بين اقوام مختلف دور و بر ، بُر ميخوردن و جايگاه كسب ميكردن ...
اموالي كه هميشه در خطر بود ، با پيوند برادري با اقوام مختلف ، جايگاه امن تري به خودشون اختصاص دادن ... دل به قوانين عشيره دادن ، كار سختي نبود كه از پسش بر نيان ...
با اونهمه مال و اموال و حرفه اي كه داشتن ، يه پيوند عشيره اي ، ميتونست از نظر مالي و خيلي از مزاياي اجتماعي ، ساپورتشون كنه ...
در طي چند سال ، جايگاه ضعيفشون ، به جايگاه قدرتمندي تبديل شد كه خيلي از اقوام و طايفه هاي محلي ، براي پيوند با اونها ، سر و دست شكوندن ... تو هر قانون و ماده و تبصره اي ، اسم اونها و خانواده اشون هم به چشم ميخورد ... تو هر حل و فصلي ، پدرشون به عنوان يه بزرگ پر قدرت ، ميخ ميكوفت ... مثل بقيه اقوام و طايفه ها ، اسمشون تو صندوقهاي طايفگي بود و به تعداد افراد ذكور سهم ماهيانه اشون از اين حل و فصلها رو پرداخت ميكردن ...
بازوي خانوادگيشون قوي شده بود ... پدر كه از يه طرف ، مطرود شده بود ، از جايگاه تازه پيدا كرده اش بشدت ، خوشحال بود ...
با اينحال ، اخلاقهايي ذاتي بود كه ميونشون ارث به ارث ، نسل به نسل ، گردش كرده بود ... هنوز هم شغلشون ، زرگري بود ... هنوز هم براي تحصيل ، رشته پيامبر خودشون يحييِ حكيم ، پزشكي رو انتخاب ميكردن ... هنوز هم پرنده نميخوردن ... و خيلي از اخلاقهايي كه با وجودشون عجين شده بود ...
با تمام اين تفاسير ، اون ، از فرصتها ، ميتونست استفاده مناسب رو ببره ، از توانائيهاش ، براي برتري طلبي استفاده ميكرد و هميشه سرآمد بود ...
عادت كرده بود هميشه سر گروه باشه ... هميشه ، تو هر برنامه اي انتخاب بشه ... پسرهاي نوجوون روش برنامه ريزي كنن و بهش آويزون باشن ... گرچه خيلي زود ، بايد براي درس و ادامه تحصيل از اين محيط پر اختناقي كه به زور قابل تنفس بود براش ، دور ميشد ، ولي تا اونجا كه جا داشت ، براي خودش گروهي داشت و دوستاني كه ، دور و برش ميچرخيدن و ستايشش ميكردن ...
آهنگ رفتنش كه زمزمه شد ، همراه با آهنگ ازدواج بود ... اين هم يكي از اون اخلاقهايي بود كه ارث به ارث چرخيده بود ... ازدواج تو سن كم و تكثير نسل ...
از هر دو طرف ، چه از طرف مندائيها و چه از طرف عربهايي كه با اونها هم پيمان شده بودن ، تكثير نسل و تكثر اولاد و ازدواج زودهنگام ، يه امر خوب و تحسين شده بود ...
گرچه كه علاقه اي به تشكيل خانواده در خودش نميديد و بارها فرام رو بخاطر اينكه با سني كم ، دردسر خانواده و اولاد رو به دوش خودش انداخته ، نكوهش ميكرد ... اما براي رهايي از فشار خانوادگي و فرار از محيطي كه دوست نداشت ، اولين و آخرين راهي بود كه بايد انتخاب ميكرد ...
بيخيال و سر مست غرور ، به دنبال حس خوب رهايي ، پا تو ركاب پدر گذاشت و سر به اختيار پدر سپرد ... چه اهميتي داشت كي ... چه اهميتي داشت چه شكلي ؟ چند ساله ، با چه اندازه تحصيل ... از چه درجه اجتماعي ، چه دين و آيني ؟ همينقدر كه مجوز خروجي داشت كه اونو از اين كوره راه پر تنفر ، دور ميكرد ، بس بود ...
حالا چه اشكالي داشت كه دختركي ، به نيتي ، هر چي ... اسم همسرش رو به دوش بكشه و دل خوش كنه ... همينقدر كه ميتونست بي تكاپو ، بره و به دنبال آرمانهاش باشه و از اين فقر فرهنگي فرار كنه ، كافي بود ...
اصلا مگه دختري كه ميشينه تو خونه و چشم به در ميدوزه ، تا يكي بياد براش ببره و بدوزه و بي سوال و جواب ، عنوان همسري رو به دوش بكشه ، حس مسئوليتي هم به دنبال داره ؟ ...
كافي بود چند صباحي دل به دل بابا ميداد ... كافي بود نقش پسرك خوب خاندان رو بازي ميكرد ... كافي بود چند صباحي ، فرام گونه زندگي ميكرد ... در عوض خيلي زود از تموم اين بندها رها ميشد ... ميرفت و راحت به دنبال آينده اي كه دوست داشت و ايده آلش بود ، ميگشت ...
پدرش ، دختري از ميون همون طايفه هاي هم پيمان كه مرد قدرتمندي بود و بزرگ طايفه ، انتخاب كرد ... يكي مث غزاله ... غزاله اي كه با وجود داشتن شوهري كه به زودي با مدرك پزشكي ، به ميهن برميگشت ، كماكان ، فقط يه مادر بود ... مادر بچه هايي كه تند و تند براي فرام ميزاييد ...
هر بار اومدن فرام به ايران ، مصادف ميشد با بالا اومدن شكم غزاله ...
غزاله اي كه به زور در حد خوندن چارتا آيه از قرآن ، سواد اكابري داشت ... غزاله اي كه فرهنگش ، در حد همون نون تو تنور گذاشتن و گاو دوشيدن و بچه پس انداختن بود ... فرام هم راضي بود ... مقيد تر از اون بود كه از اين زندگي ناراضي باشه ... اونم بايد اداي فرام رو خوب درمياورد ... چه لزومي داشت كه بره و بعد مجبور باشه پشت سرش رو نگاه كنه ؟ ...


چند سالي تحت حمايت مالي بابا ، درس ميخوند و به يه جايي ميرسيد و عشق و حالش رو ميبرد و بعدش هم خيلي راحت ، از پشت سرش ، رو بر ميگردوند و يه گور بابايه ميگفت به دنيايي كه براش ساخته بودن و تموم ... مگه بد جايي پا ميذاشت ؟ مگه قرار بود كم كسي بشه ...
هيچوقت نميتونست خودش رو قانع كنه ، به زندگي اي مث زندگي فرام ... زن ، بچه ، مسئوليت ... مهم نبود بابا چه عهد و پيماني ميبست و با كيا معامله ميكرد ... مهم اين بود كه بي سر خر ، ميرفت و ميرسيد به آزادي روياييش ...
همينكه تو كتشون نميرفت كه زن رو ببندن به خيك مرد و بفرستن ينگه دنيا ، خودش كلي ارزش داشت ...
بيخيال و بي اينكه كوچكترين دلهره اي داشته باشه ، پا به پاي بابا ، براي معامله يه دختر دهاتي چشم گوش بسته كه فقط دنبال آزاد شدن از محيطي به اسم ده كوره ست ، راه افتاد ...
با تموم نوجووني و ناپختگيش ، براش مسلم بود كه دخترك ، فقط قصد ازدواج داره ... فقط رهايي از محيطي كه مث خودش ، براش خفقان آور بود ... گرچه براي او ، زندگي بين آدمهاي بي فرهنگي كه تموم هم غمشون ، دور شدن از يه خدا پرست ، با دين ديگه ست ، اختناق بود ... براي اون دخترك دهاتي هم ، زندگي تو كوره دهاتي كه دختر حتي شمارده نميشه بين اعضاي خانواده ، اختناق بود ... يه معامله دو طرفه ، بي عذاب وجدان ... اون به آرزوهاي دور و درازش ميرسيد ، دخترك هم به خانواده اي نو كه اقلا بعنوان عروس ، قبولش دارن ...
دو دو تا چارتا كرد و با خيال راحت ، پشت سر باباش راه افتاد ... به ادا و اصول دخترك ، خنديد ... به ساده لوحيش خنديد ... ميتونست خيلي راحت بره ، و چار روز ديگه كه درسش تموم شد ، دخترك رو آزاد كنه و با يه طلاق غيابي ، خودش رو از بند و بست دخترك آزاد كنه و اونو هم ...
با اينكه سنت شدن تو سن پونزده سالگي ، پر از حقارت بود براش ... بين دوستاني كه پر تمسخر بهش خنديده بودن ... با اينحال ، راضي بود ... از اين قيد و بندها رها ميشد و راضي بود ... زير تيغ رفت ... زجر كشيد ... تحقير شد ... و در نهايت ، مرد شد و مردونگيش رو بهش تبريك گفتن و اين ارزش داشت ... بزرگ شد و حساب كتابهاي روش ، بيشتر شد و اين ارزش داشت ... جوونها ، حسابهاي بزرگتر روش كردن و اين راضي ترش كرد و ارزش داشت ...
به هفته نكشيد ، دخترك رو براش عقد كردن ...
حتي قيافه اش هم تو نظرش نمونده بود ...
چه اهميتي داشت ، وقتي قرار بود خيلي زود قيدش رو بزنه ؟ ...
سر از پا نميشناخت ... خيلي زود ، از تموم قيد و بندها آزاد ميشد ... مطمئن بود ، جائيكه ميره ، حداقل تفاوتي كه با اينجا داره ، اينه كه به كسي براي دينش ، نجس نميگن ... مجبور به تغيير نيست ... زنها هم لابد براي ازدواج ، ملاكشون ، راحت شدن از تپاله ي گاو جمع كردن ، و بجاي توي خور ، زير شير آب لباس شستن نيست ...
لبهاشو به هم ميفشرد و به ذهن ميسپرد : براي دخترك ، چه از اين بهتر ، كه اونهم از اين زندان پر قيد و بند نجات پيدا ميكنه ... تازه ، شايد فرصتي پيدا كنه و بتونه از اين منجلاب ، خودش رو نجات بده ...
به رسم و رسوم مسخره ي عشيره ، تن سپرد ... كار راحتي بود ، كافي بود حس كني مردي ، مردي رو با تموم عضو به عضو بدنت تجربه كني ، از حريمها بگذري ...
و ميدونست حريم اين دختر باكره ساده لوح ، دروازه هاي بهشت موعوده ...
زير لب زمزمه ميكرد : از اين حريم بگذر ، وارد بهشت موعود شو ...
پوزخندي ميزد و پر غرور ، رويا پردازي ميكرد ... براي بعدها ، بعدهايي كه از اين قيد و بندها باز شد ... بعدهايي كه تونست ، مردونه ، انتخاب كنه و مردونه زندگي كنه ، لازم نبود عجله ميكرد ، فعلا تا همين حد مردونگي هم كافي بود ... به انتخاب ديگران ، مجوز پيدا كردن ... به انتخاب ديگران ، راحت شدن از اين جهنم ، و به انتخاب خود به بهشت و اون در سبز پا نهادن ...
دخترك ريزه ميزه ... سبزه ... البته به گمونش چون ، تو نگاهي گذرا ، همين سبزگيشو فقط تونست تشخيص بده ... گرچه مهم نبود ، تا همين حد هم مهم نبود ... امشب ، مجوز دار شده بود ... پدر خوش خيمانه ، فكر ميكرد ... به زودي همچون فرام ، نسلي ازش بجا ميمونه ... و اون فقط به زدن پوزخندي ، بسند ميكرد ...
فرداي بعدي ، سرنوشتش ، يه خورده اي تغيير كرد ... دستكاري شد ، بوسيله كي و چطور ، اونقدرا براش مهم نبود ... ولي شده بود ...
عصباني بود ... مسلما ، مجوزش باطل شده بود ... شايد اصلا صادر نميشد ... شايد تمديد ميشد ...
لحظه ها ، پر از اعصاب خوردي بودن ... لحظه ها ، قدم رو ، روي اعصابش بيخيال و آروم گذر ميكردن ...
تا طغيان راهي نمونده بود ... پسر پر شر و شوري بود كه به زور خودش رو موجه و بي سر و صدا و مصالحه جو ، جا ميزد ... ميتونست ، بلند شه ... كودتا كنه ، مجوز بخواد ، بي اينكه به اين مسخره بازيها ، سرسپردگي داشته باشه ...
جلز و ولزهاي پدرش و ديگران ، براش كند و بي مفهوم ميگذشت ... ثانيه ها ، حادثه ساز بود و اصلا لزومي نميديد كه به خودش زحمتي بده و بپرسه : پس اون مجوز چي شد ؟ چرا يه شبه باطل شد ؟ ...
دعواها ، بزن و بكوبها ... بكش بكش ها ، براش كند و بي مفهوم ميگذشت ...
دخترك مرده بود ... مورد تجاوز قرار گرفته بود و كشته شده بود ... با خودش فكر ميكرد : هه ... به همين راحتي ؟ ... كشتنش ، از كشتن سوسك هم راحت تر بود ...
با اعصابي متشنج ، در حاليكه تنها فكرش ، باطل شدن مجوزش بود و بايد راه ديگه اي براي راحت شدن از اين جو پر اختناق پيدا ميكرد ، قدم رو ميرفت ...
عاقبت به شب نكشيده ، دخترك نگون بختي كه الان به زحمت ميتونست به ياد بياره ، سبزه بود و ريزه ميزه ، چال شد ... دوباره گره سرنوشتش به دست بقيه ، افتاد ... تند و تند شروع كردن براي بافتن و رج زدن سرنوشتي ديگه ... سعي كرد بيخيال بمونه ... يه روز دور تر و زودتر ، تاثيري نداشت ... بهرحال اين مجوز باطل شد ، مجوزي ديگه ، صادر ميشد ... و شد ...
دختركي ديگه ... انتخاب ها ، مجوزها ، رديف به رديف ليست شد ... يكي ميخواي يا دو تا ؟ ... اوه همون يكي هم از سرش زياد بود ... گوشهاشو تيز كرده بود ... به كمين نشسته بود ... منتظر بود ... عاقبت صداي صلوات ، ختم جلسه رو اعلام كرد ... يه مجوز ، حتي با شرايطي قابل ترحم تر از قبلي ...
اين يكي ، شرايطي بدتر داشت ... يه دختر يتيم ، با شرايط سخت زندگي ... ميتونست راحت بگيره و بذاره و بره ... كسي حق نداشت فردا ادعايي داشته باشه ... اين هم خوب بود هم بد ... شرايط اونقدرها هم كه فكر ميكرد ، ايده آل نبود ...
اين دختر فصيله بود ... با كلي ماده و تبصره ... ميتونست زنده به گورش كنه ... ميتونست هر چقدر دلش خواست ولش كنه ... ميتونست تو سرش بزنه ... ميتونست غرور سركوب شده تموم بچگيهاشو ، سر يكي از همونهايي كه يه عمر متهم به نجاستش كرده بودن ، خالي كنه ... ميتونست بي اينكه عذاب وجدان داشته باشه ، ولش كنه به امان خدا و بره ... ولي نميتونست طلاقش بده ... طلاق به معني ختم آتيش بس بود ... پوزخندي به لبهاش جا خوش كرده بود : ميتونست بكشش ، ولي نميتونست رهاش كنه ... اين دخترك ديگه چقد بدبخت بود ؟


بهرحال به حال اون فرقي نداشت ... راحت بود ... فقط كافي بود چشمش رو ميبست و خودش رو ميداد به جريان سيال پيش روش و بكارت دخترك رو كه مجوز خروجش بود ، فتح ميكرد و با خيال راحت ، ميرفت پي سرنوشتي كه ميتونست با دستهاي خودش ، به خوش خط ترين خطها ، بنويسه ...
لحظه هاي آخر ، حس ميكرد داره جا ميزنه ... اگه فردا دردسر شد براش چي ؟ اگه مجبور شد برگرده ، با اين دخترك دهاتي چه ميكرد ؟ ... اگه خواست با يكي ديگه ازدواج كنه ، با قانون خانوادگي خودش كه پدرش به شدت پايبند بود بهش چه ميكرد ؟
دخترك ، از قرار معلوم ، مث بختك تو سرنوشتش افتاده بود و خيال بلند شدن نداشت ...
اصلا ... اصلا بهتر بود داد و بيداد به راه مي انداخت و با عصيانگري ، كارش رو راه مي انداخت ...
يه بار تا پاي عقد ، با دختركي چشم و گوش بسته رفته بود ... عقدش كرده بود و سرنوشت ، خط ديگه اي براش نوشته بود ... چرا بايد خودش رو به اين جريان ميسپرد ...
تو كمتر از ده دقيقه ، جا خالي داد ... راحت ميتونست از زيرش در بره ... به او چه كه دو طايفه ميخوان همديگه رو بكشن يا هر چي ديگه ... ولي به محض اينكه كلامي از دهنش بيرون زد ، پدرش ، ذات شرور و سركش اونو تشخيص داد ... نبايد ميذاشت تا اينجا اومده ، همه رشته ها رو پنبه كنه ...
خط و نشون كشيد ... تهديد كرد ... بالا و پايين پريد ... عاقبت هم از پسش بر اومد و با كلي تهديد و چشم گرد كردن و غره رفتن ، پسرك سركش رو بي صدا گوشه اي نشوند ...
باز تو قالب فرام رفت ... سرسپرده و متين ... گوشه اي كز كرد ... پدر از فرصت استفاده كرد ... جوونكهاي پر شر و شور رو دور و برش فرستاد ... مستش كردن شيرش كردن ... رشادت تو گوشش خوندن ... از غيرت نداشتش براش مايه گذاشتن ... جلو چشمش رو پر خون كردن ... گفتن ... خوندن ... بالا و پايين كردن ... و عاقبت ، مست و لايعقل ، به جايي فرستادنش كه فكرش رو هم نميكرد ...
دخترك رو حتي نديده بود ... ترجيح ميداد اصلا هم نبينش ... از اين دختركهاي لوس و ننر بود ... معلوم نبود چه مرگشه ... لابد ميخواد سركشي كنه ... جيغ ميزد ... ولي اون بايد به اين كابوس خاتمه ميداد ... مجوز خروجش از اين جهنم ، توي هتك باكرگي اين دختر بود ...
سرش گيج ميرفت ... چشماش اطراف رو تشخيص نميداد ... دور و برش پر از صدا بود ... لباس مسخره اي به تن داشت كه شايد به جز روزهاي تعميد كه لباس مشابهي از اون رو پوشيده بود ، هرگز به تن نكرده بود ...
به آداب و رسومي تن داد كه ، براش نه جالب بود و نه درخور توجه ... عقل زايل شده اش فقط يه دستور صادر ميكرد ... تمومش كن و راحت شو ! ...
بي اونكه به چشمهاي دخترك نگاه كنه ، بي اونكه قلبش لرزيده باشه ... بدون اينكه حسي داشته باشه ، به سمت دخترك قدم برداشت ...
ياد گرفته بود ... اين چيزا رو تو همون عالم مستي خوب يادش داده بودن ... لازم نيست كاري كني ... فقط كافيه كه زير كمرش رو تا حدي بالا بياري ، دستهاش رو از دو طرف بگيري ، پاهاش رو به دوش بندازي ... و كار رو تموم كني ، و سريعترين حالتي كه ممكنه ، از اتاق بزني بيرون ... بزني بيرون و به همه ثابت كني كه مردي ...
و خواسته بود مرد باشه ... مث همه مردهاي اطرافش ... براي دختركي كه حتي رنگ چشمهاشم تو اون تاريكي نتونسته بود تشخيص بده ...
تنها به فكر منفعتش بود ... افكارش رو روي منفعتش زوم كرد ... هر كسي ، فكرش ، روي منفعتش زوم بود ... پدرش ... پدر بزرگ اين دخترك ... شيخ صالح ... شيخ حمد ... زار عاشور كه ميانه رو گرفته بود ... لابد حتي اين دخترك ...
هر چي سعي كرد افكارش رو متمركز كنه و منفعت دخترك رو اين ميون تشخيص بده ، نتونست ...
سرش رو با حركت شديدي به دو طرف ، تكون داد ... افكار مخرب و زيادي رو از ذهن بيرون انداخت و به روي آموخته هاش از اين مراسم ، متمركز شد ...
با نشون دادن مردونگيش ، ميتونست خيلي سريعتر از اونچه كه بايد ، به نتيجه مقبول برسه ... چه اهميتي داشت كه به زير پاش نگاه بندازه ؟ چه اهميتي داشت كه به منفعت دخترك ، تو اين ميون فكر كنه ...
دخترك ، اون زير ، لوس بازي در مياورد ... اَه ، اين ديگه از تحملش فراتر بود ... زير لب غريد : خفه شو ... ساكت
انگار اون مجبورش كرده بود ... به اون چه ربطي داشت ؟ ... اين ميون يكي زده بود ، يكي كشته بود ، يكي تقسيم كرده بود ... قرعه به نام او ، با اين دخترك زر زروي لوس افتاده بود ...
فحشي نثار سرنوشت شوم خودش و دخترك كرد ... حالش بهم ميخورد ... از ته معده اش ، هر چي بود و نبود ، بالا ميومد ... يا از زياده روي تو عرقهاي دست سازي بود كه ساخت آزمايشگاههاي خونگي صبيها بود ، يا اثر افكاري كه به ذهنش ميخورد و سعي ميكرد با شدت و حدت بيشتري به بيرون برونشون ...
عجيب بود ، با اينكه صبي ها نجس بودن و خوراكشون براي مسلمونها ، نجس ... با اين حال ، عرق دست سازشون ، خوب بي
رمان پانتي بنتي(8)
رمان پانتي بنتي(8)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

 

 
منوی اصلی

yahoo support
وضعيت در ياهو


دسته بندی ها
موضوعي ثبت نشده است

آرشیو مطالب

مطالب برتر

طرااح قالب

CopyRight © http://education4buyer.zaminblog.com